تبليغاتX
امام عشق
خواستگاری حضرت زهرا(علیهاالسلام) 

خواستگاران حضرت زهرا(علیهاالسلام)

پیوند آسمانی

اول لطفا اینجا رو کلیک کنید یه فلش خیلی قشنگ با یه صدای خیلی خیلی زیبا

حضرت فاطمه زهرا(علیهاالسلام) دختر پیغمبر اكرم و از دوشیزگان ممتاز عصر خویش بود. پدر و مادرش از اصیل‎ترین و شریف‎ترین خانواده‎هاى قریش بودند. از حیث جمال ظاهرى و كمالات معنوى و اخلاقى از پدر و مادر شریفش ارث برده بود.

وی به عالى‎ترین كمالات انسانى آراسته بود. شخصیت و عظمت پیامبر اكرم روز بروز در انظار مردم بالا مى‎رفت و قدرت و شوكت او زیادتر مى‎شد. به همین علت، دختر عزیزش زهرا(علیهاالسلام) همواره مورد توجه بزرگان قریش و رجال با شخصیت و ثروتمند قرار داشت و از او خواستگارى مى‎كردند. اما پیغمبر اكرم(صلّى الله علیه و آله) اصلا دوست نداشت که كسى در این باره سخن بگوید و با خواستگاران طورى رفتار مى‎كرد كه مى‎پنداشتند مورد غضب پیغمبر قرار گرفته‎اند.

(1) رسول خدا فاطمه را براى على(علیهم‎السلام) نگاهداشته بود و دوست مى‎داشت از جانب او پیشنهاد بشود.(2)    پیغمبر از جانب خدا مامور بود كه نور را با نور عقد ببندد.(3) ابوبكر یكى از خواستگاران حضرت فاطمه(علیهاالسلام) بود. روزى بدین منظور خدمت رسول گرامى رسید و عرض كرد: یا رسول الله! میل دارم با شما وصلت كنم آیا مى‎شود كه فاطمه را به عقد من درآورى؟ رسول خدا فرمود: فاطمه هنوز كوچك است و اصلا تعیین همسر او با خداست. من نیز منتظر دستور خدایم.

ابوبكر مأیوسانه برگشت. در بین راه با عمر ملاقات نمود و جریان خواستگارى خودش را با او در میان گذاشت. عمر گفت رسول خدا(صلّى الله علیه و آله) پیشنهاد ترا رد كرده و میل نداشته دخترش را به تو بدهد.

عمر نیز یك روز در ازدواج با حضرت فاطمه(علیهاالسلام) طمع كرد و بدین منظور خدمت رسول خدا مشرف شد و فاطمه را خواستگارى نمود. پیغمبر(صلّى الله علیه و آله) پاسخ داد: فاطمه هنوز كوچك است و تعیین همسرش با خداست.

عمر و ابوبكر چندین مرتبه تقاضاى ازدواج كردند ولى پیغمبر پیشنهادشان را نپذیرفت.

«عبدالرحمان بن عوف» و «عثمان بن عفان» كه هر دو از ثروتمندان بزرگ بودند برای خواستگاری، خدمت رسول خدا رسیدند. عبدالرحمان عرض كرد یا رسول الله! اگر فاطمه(علیهاالسلام) را به من تزویج كنى، حاضرم یكصد شتر سیاه آبى چشم كه بارهایشان پارچه‎هاى كتان اعلاى مصرى باشد و ده هزار دینار، مهریه‎اش كنم.

عثمان نیز اظهار داشت: یا رسول الله من هم به همین مهر حاضرم و بر عبدالرحمان برترى دارم زیرا زودتر مسلمان شده‎ام.

پیغمبر از سخن آنان سخت خشمناك شد و براى آن كه بفهماند به مال آنها علاقه ندارد و داستان ازدواج، داستان خرید و فروش و مبادله‎ى ثروت نیست، مشتى سنگ ریزه برگرفت و به جانب عبدالرحمان پاشید و فرمود: تو خیال مى‎كنى من بنده‎ى پول و ثروتم و بوسیله‎ى ثروت خودت بر من فخر و مباهات می‎كنى و مى‎خواهى بوسیله پول ازدواج را بر من تحمیل كنى؟

حضرت على(علیه‎السلام) به خواستگارى مى‎رود

پیوند آسمانی

پس از آن که خواستگاران حضرت زهرا(علیهاالسلام) با پاسخ منفی پیامبر اکرم روبرو شدند؛ اجمالا احساس كردند كه پیغمبر اكرم میل دارد فاطمه(علیهاالسلام) را به عقد على(علیه‎السلام) درآورد. ولى از جانب حضرت على(علیه‎السلام) هم پیشنهادی نشده بود.

یك روز عمر و ابوبكر و سعد بن معاذ و گروهى دیگر در مسجد دور هم جمع شده بودند و از هر درى سخن مى‎گفتند. در این بین سخن از فاطمه به میان آمد. ابوبكر گفت: مدتى است كه اعیان و اشراف عرب فاطمه(علیهاالسلام) را خواستگارى مى‎نمایند اما پیغمبر اكرم پیشنهاد احدى را نپذیرفته و در جوابشان مى‎فرماید: تعیین همسر فاطمه با خداست. ولى على بن ابى طالب(علیه‎السلام) تا حال، در مورد خواستگارى فاطمه اقدامى نكرده، گمان مى‎كنم علت اقدام نكردنش تهیدستى باشد. این مطلب براى من روشن است كه خدا و پیغمبر، فاطمه را براى على(علیه‎السلام) نگاهداشته‎اند.

سپس به «عمر» و «سعد بن معاذ» گفت: حاضرید به اتفاق هم نزد على برویم و جریان را برایش تشریح كنیم و اگر به ازدواج مایل بود و تهیدستى مانعش بود، كمكش كنیم؟! سعد بن معاذ از این پیشنهاد استقبال نمود و ابوبكر را در این كار تشویق كرد.

سلمان فارسى مى‎گوید: عمر و ابوبكر و سعد بن معاذ بدین قصد از مسجد خارج شدند و به جستجوى على(علیه‎السلام) پرداختند. ولى آن حضرت را در منزلش نیافتند. اطلاع پیدا كردند كه در نخلستان یكى از انصار با شتر آبكشى مى‎كند و درختان خرما را آبیارى مى‎نماید. پس به جانب آن حضرت شتافتند.

على(علیه‎السلام) فرمود: از كجا مى‎آیید و به چه منظور اینجا آمده‎اید؟

حضرت علی(علیه‎السلام) عرض كرد: یا رسول الله پدر و مادرم فداى تو باد، من در خانه شما بزرگ شدم و از الطاف شما برخوردار گشتم. بهتر از پدر و مادر، در تربیت و تأدیب من كوشش نمودى و به بركت وجود شما هدایت شدم.

ابوبكر گفت: یا على تو در تمام كمالات بر سایرین برترى دارى، و از موقعیت خودت و علاقه‎اى كه رسول خدا به تو دارد كاملا آگاهى. اشراف و بزرگان قریش براى خواستگارى فاطمه(علیهاالسلام) آمده‎اند ولى پیغمبر(صلّى الله علیه و آله) دست رد به سینه همه زده و تعیین همسر فاطمه را به دستور خدا حواله داده است. گمان مى‎كنم خدا و رسول، فاطمه را براى تو گذاشته‎اند. و شخص دیگرى قابلیت این افتخار را ندارد. نمى‎دانم به چه علت شما در این اقدام كوتاهى مى‎كنى؟

على بن ابى طالب(علیه‎السلام) هنگامى كه سخن ابوبكر را شنید اشك در چشمان مباركش حلقه زد و فرمود: اى ابابكر! احساسات و خواسته‎هاى درونى مرا تحریك نمودى و به موضوعى كه از آن غافل بودم یادآورى كردى. به خدا سوگند! همه خواستگار فاطمه‎اند، من هم بدین موضوع علاقه دارم. یگانه چیزى كه مرا از این اقدام بازداشته فقر و تهیدستى است.

ابوبكر عرض كرد: یا على! این سخن را نفرمایید. زیرا دنیا و اموال دنیا در نظر خدا و رسول ارزشى ندارد. من صلاح مى‎دانم هر چه زودتر در این كار اقدام نمایید و در خواستگارى فاطمه تعجیل كنید.(1)

على بن ابى طالب(علیه‎السلام) در خانه پیغمبر اكرم بزرگ شده و فاطمه(علیهاالسلام) را به خوبى مى‎شناخت و با روحیات و اخلاق او كاملا آشنا بود. هر دو تربیت شده پیغمبر(صلّى الله علیه و آله) و خدیجه و در یك خانه بزرگ شده بودند.(2) على مى‎دانست دخترى مانند فاطمه هرگز پیدا نخواهد شد كه به جمیع كمالات و فضائل انسانیت آراسته باشد. و از صمیم قلب او را دوست مى‎داشت و مى‎دانست چنین موقعیت‎هاى مناسبى همیشه فراهم نمى‎شود. اما اوضاع بحرانى اسلام و گرفتارى‎ها و فقر اقتصادى مسلمین، چنان على(علیه‎السلام) را مشغول ساخته بود كه به خواسته‎هاى درونى خویش توجه نداشت، و در همه فكرى بود جز ازدواج و تشكیل خانواده.

حضرت على(علیه‎السلام) اندكى در پیرامون پیشنهاد ابوبكر تأمل كرد و اطراف و جوانب قضیه را به خوبى بررسى نمود، از یك طرف، تهیدستى و فقر اقتصادى خودش و سایر مسلمانان و حوادث و گرفتاری‎هاى عمومى را مشاهده كرد، از طرف دیگر فكر كرد موقع ازدواج كردنش فرارسیده و در حدود بیست و یك سال یا زیادتر از عمرش مى‎گذرد(3) باید خواه ناخواه ازدواج كند و مثل فاطمه(علیهاالسلام) هرگز پیدا نمى‎شود. اگر این فرصت از دست برود قابل جبران نیست.

پیامبر نزد فاطمه(علیهاالسلام) رفت، فرمود: دخترم! على بن ابى طالب(علیه‎السلام) را به خوبى مى‎شناسى براى خواستگارى آمده است. آیا اجازه مى‎دهى ترا به عقدش درآورم؟ فاطمه از خجالت سكوت كرد و چیزى نگفت. پیامبر اکرم(صلّى الله علیه و آله) سكوت او را علامت رضایت دانست.

پیشنهاد ابوبكر چنان روح على را تكان داد و عشق درونى او را شعله‎ور ساخت كه دیگر نتوانست به كار خویش ادامه دهد. شترش را از كار بازگرفت و به منزل آورد، استحمام نمود، و عباى تمیزى بر تن كرد، و به خدمت رسول اكرم رفت. پیغمبر(صلّى الله علیه و آله) در خانه ام‎سلمه تشریف داشت. على (علیه‎السلام) به منزل ام سلمه رفت و در زد. پیغمبر به ام سلمه فرمود: در را باز كن. كوبنده در شخصى است كه خدا و رسول او را دوست دارند او هم خدا و رسول را دوست دارد.

عرض كرد: یا رسول الله! پدر و مادرم فدایت، كیست كه ندیده درباره‎اش چنین داورى مى‎كنى؟

فرمود: اى ام سلمه! مردى دلاور و شجاع است، برادر و پسرعمویم و محبوب‎ترین مردم نزد من است.

ام‎سلمه از جاى جست و در خانه را باز كرد. على(علیه‎السلام) داخل منزل شد، سلام داد و در حضور پیغمبر نشست. از خجالت سرش را به زیر انداخت، و نتوانست تقاضاى خویش را عرضه بدارد. مدتى طول كشید كه هر دو ساكت بودند. بالاخره پیغمبر(صلّى الله علیه و آله) سكوت را شكست و فرمود: یا على گویا براى حاجتى نزد من آمده‎اى كه از اظهار آن خجالت مى‎كشى؟ بدون پروا حاجت خود را بخواه و اطمینان داشته باش كه تمام خواسته‎هایت قبول مى‎شود.

عرض كرد: یا رسول الله پدر و مادرم فداى تو باد، من در خانه شما بزرگ شدم و از الطاف شما برخوردار گشتم. بهتر از پدر و مادر، در تربیت و تأدیب من كوشش نمودى و به بركت وجود شما هدایت شدم.

یا رسول الله! به خدا سوگند اندوخته دنیا و آخرت من شما هستى. اكنون موقع آن شده كه براى خودم همسرى انتخاب كنم و تشكیل خانواده دهم، تا با وى مأنوس گردم و از ناراحتی‎هاى خویش بكاهم. اگر صلاح بدانى و دختر خودت فاطمه(علیهاالسلام) را به عقد من درآورى سعادت بزرگی نصیب من شده است.

رسول خدا كه در انتظار چنین پیشنهادى بود صورتش از سرور و شادمانى برافروخته شد، فرمود: صبر كن تا از فاطمه اجازه بگیرم.

پیامبر نزد فاطمه(علیهاالسلام) رفت، فرمود: دخترم! على بن ابى طالب(علیه‎السلام) را به خوبى مى‎شناسى براى خواستگارى آمده است. آیا اجازه مى‎دهى ترا به عقدش درآورم؟ فاطمه از خجالت سكوت كرد و چیزى نگفت. پیامبر اکرم(صلّى الله علیه و آله) سكوت او را علامت رضایت دانست."منبع:تبیان"

|+|
نوشته شده توسط منتظران در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 11:57 بعد از ظهر
کیفیت پیدایش شیعه در تاریخ اسلام  

 

آغاز پیدایش شیعه را که براى اولین بار به شیعه علی علیه السلام (اولین پیشوا از پیشوایان اهل بیت علیهم السلام) معروف شدند همان زمان حیات پیغمبر اکرم باید دانست و جریان ظهور و پیشرفت دعوت اسلامى در بیست و سه سال زمان بعثت موجبات زیادى در برداشت که طبعا پیدایش چنین جمعیتى را در میان یاران پیغمبر اکرم (ص) (1) ایجاب میکرد.

1 - پیغمبر اکرم در اولین روزهاى بعثت که به نص قرآن مأموریت یافت که خویشان نزدیکتر خود را به دین خود دعوت کند (و انذر عشیرتک الاقربین سوره شعرا، آیه 214) صریحا به ایشان فرمود که هر یک از شما به اجابت من سبقت گیرد وزیر و جانشین و وصى من است. على علیه السلام پیش از همه مبادرت نموده اسلام را پذیرفت و پیغمبر اکرم ایمان او را پذیرفت و وعده هاى خود را (2) تقبل نمود و عادتا محال است که رهبر نهضتى در اولین روز نهضت و قیام خود یکى از یاران نهضت را به سمت وزیرى و جانشینى به بیگانگان معرفى کند ولى به یاران و دوستان سرتا پا فداکار خود نشناساند یا تنها او را با امتیاز وزیرى و جانشینى بشناسد و بشناساند ولى در تمام دوره زندگى و دعوت خود، او را از وظائف وزیرى معزول و احترام مقام جانشینى او را نادیده گرفته و هیچگونه فرقى میان او و دیگران نگذارد.

2 - پیغمبر اکرم (ص) به موجب چندین روایت مستفیض و متواتر که سنى و شیعه روایت کرده اند تصریح فرموده که على علیه السلام (3) در قول و فعل خود، از خطا و معصیت مصون است هر سخنى که گوید و هر کارى که کند با دعوت دینى مطابقت کامل دارد و داناترین (4) مردم است به معارف و شرایع اسلام.

3 - على علیه السلام خدمات گرانبهائى انجام داده و فداکاریهاى شگفت انگیزى کرده بود مانند خوابیدن در بستر پیغمبر اکرم در شب هجرت (5) و فتوحاتى که در جنگهاى بدر و احد و خندق و خیبر بدست وى صورت گرفته بود که اگر پاى وى در یکى از این وقایع در میان نبود اسلام و اسلامیان بدست دشمنان حق ریشه کن شده بودند. (6)

4 - جریان غدیر خم که پیغمبر اکرم (ص) در آنجا على (ع) را به ولایت عامه مردم نصب و معرفى کرده و او را مانند خود متولى قرار داده بود (7).

بدیهى است این چندین امتیازات و فضائل اختصاصى دیگر که مورد اتفاق همگان بود (8) و علاقه مفرطى که پیغمبر اکرم به على (ع) داشت (9) طبعا عده اى از یاران پیغمبر اکرم را که شیفتگان فضیلت و حقیقت بودند بر این وامیداشت که على (ع) را دوست داشته به دورش گرد آیند و از وى پیروى کنند چنانکه عده اى را بر حسد و کینه آنحضرت وامیداشت.

گذشته از همه اینها نام (شیعه على) و (شیعه اهل بیت) در سخنان پیغمبر اکرم (ص) بسیار دیده میشود (10).

 

سبب جدا شدن اقلیت شیعه از اکثریت سنى و بروز اختلاف

هواخواهان و پیروان على (ع) نظر به مقام و منزلتى که آنحضرت پیش پیغمبر اکرم (ص) و صحابه و مسلمانان داشت مسلم میداشتند که خلافت و مرجعیت پس از رحلت پیغمبر اکرم از آن على (ع) میباشد و ظواهر اوضاع و احوال نیز جز حوادثى که در روزهاى بیمارى پیغمبر اکرم (ص) بظهور پیوست (11) نظر آنان را تأیید میکرد.

ولى بر خلاف انتظار آنان درست در حالیکه پیغمبر اکرم رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش دفن نشده بود و اهل بیت و عده اى از صحابه سرگرم لوازم سوگوارى و تجهیزاتى بودند که خبر یافتند عده اى دیگر که بعدا اکثریت را بردند با کمال عجله و بی آنکه با اهل بیت و خویشاوندان پیغمبر اکرم و هوادارانشان مشورت کنند و حتى کمترین اطلاعى بدهند از پیش خود در قیافه خیرخواهى براى مسلمانان خلیفه معین نموده اند و على و یارانش را در برابر کارى انجام یافته قرارداده اند (12). على (ع) و هواداران او مانند عباس و زبیر و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پس از فراغ از دفن پیغمبر اکرم (ص) و اطلاع از جریان امر در مقام انتقاد برآمده بخلافت انتخابى و کارگردانان آن اعتراض نموده اجتماعاتى نیز کردند ولى پاسخ شنیدند که صلاح مسلمانان در همین بود. (13)

 

این انتقاد و اعتراف بود که اقلیتى را از اکثریت جدا کرد و پیروان على (ع) را به همین نام (شیعه على) به جامعه شناسانید و دستگاه خلافت نیز به مقتضاى سیاست وقت مراقب بود که اقلیت نامبرده به این نام معروف نشوند و جامعه به دو دسته اقلیت و اکثریت منقسم نگردد بلکه خلافت را اجماعى میشمردند و معترض را متخلف از بیعت و متخلف از جماعت مسلمانان مینامیدند و گاهى با تعبیرات زشت دیگر یاد میکردند (14). البته شیعه همان روزهاى نخستین محکوم سیاست وقت شده نتوانسته با مجرد اعتراض کارى از پیش ببرد و على (ع) نیز به منظور رعایت مصلحت اسلام و مسلمین و نداشتن نیروى کافى دست به یک قیام خونین نزد ولى جمعیت معترضین از جهت عقیده تسلیم اکثریت نشدند و جانشینى پیغمبر اکرم (ص) و مرجعیت علمى را حق مطلق على (ع) میدانستند (15) و مراجعه علمى و معنوى را تنها بآن حضرت روا میدیدند و بسوى او دعوت میکردند (16).

 

 

 

پاورقی:

(1) اولین اسمی که در زمان رسول خدا پیدا شد، «شیعه» بود که سلمان و ابوذر و مقداد و عمار با این اسم مشهور شدند (حاضر العالم الاسلامی، ج1، ص 188)

(2) در ذیل این حدیث، علی (ع) می فرماید: «من که از همه کوچکتر بودم عرض کردم: من وزیر تو می شوم، پیغمبر دستش را به گردن من گذاشته فرمود: این شخص برادر و وصی و جانشین من می باشد باید از او اطاعت نمایید، مردم می خندیدند و به ابی طالب می گفتند: تو را امر کرد که از پسرت اطاعت کنی»، (تاریخ طبری، ج2 ص321. تاریخ ابی الفداء، ج1، ص116. البدایة و النهایة، ج3، ص39. غایة المرام، ص320)

(3) ام سلمه می گوید پیغمبر فرمود: «علی همیشه با حق و قرآن است و حق و قرآن نیز همیشه با اوست و تا قیامت از هم جدا نخواهند شد.» (این حدیث با پانزده طریق از عامه و یازده طریق از خاصه نقل شده و ام سلمه و ابن عباس و ابوبکر و عایشه و علی (ع) و ابوسعید خدری و ابولیلی و ابوایوب انصاری از راویان آن هستند. غایة المرام بحرانی، ص539 و 540) پیغمبر فرمود: «خدا علی را رحمت کند که همیشه حق با اوست»، (البدایة و النهایة، ج7، ص36)

(4) پیغمبر فرمود: «حکمت ده قسمت شده، نه جزء آن بهره علی و یک جزء آن در میان تمام مردم قسمت شده است» (البدایة و النهایة، ج7، ص 359)

(5) هنگامی که کفار مکه تصمیم گرفتند محمد (ص) را به قتل رسانند و اطراف خانه اش را محاصره کردند، پیغمبر (ص) تصمیم گرفت به مدینه هجرت کند، به علی فرمود: «آیا تو حاضری شب در بستر من بخوابی تا گمان برند من خوابیده ام و از تعقیب آنان در امان باشم»، علی در آن وضع خطرناک، این پیشنهاد را با آغوش باز پذیرفت.

(6) تورایخ و جوامع حدیث.

(7) «حدیث غدیر» از احادیث مسلمه میان سنی و شیعه می باشد و متجاوز از صد نفر صحابی با سندها و عبارتهای مختلف آن را نقل نموده اند و در کتب عامه و خاصه ضبط شده، برای تفصیل به کتاب غایة المرام، ص79 و عبقات، جلد غدیر و الغدیر مراجعه شود.

(8) تاریخ یعقوبی (ط نجف) ج2، ص137 و 140. تاریخ ابی الفداء ج1، ص156. صحیح بخاری، ج4، ص107. مروج الذهب، ج2، ص437. ابن ابی الحدید، ج1، ص127 و 161.

(9) صحیح مسلم، ج15، ص176. صحیح بخاری، ج4، ص207. مروج الذهب، ج2، ص23 و ج2، ص437. تاریخ ابی الفداء، ج1، ص127 و 181.

(10) جابر می گوید: نزد پیغمبر بودیم که علی از دور نمایان شد، پیغمبر فرمود: «سوگند به کسی که جانم به دست اوست! این شخص و شیعیانش در قیامت رستگار خواهند بود»، ابن عباس می گوید وقتی آیه: «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریة» نازل شد، پیغمبر به علی فرمود: «مصداق این آیه تو و شیعیانت می باشید که در قیامت خشنود خواهید بود و خدا هم از شما راضی است»، این دو حدیث و چندین حدیث دیگر، در تفسیر الدر المنثور، ج6، ص379 و غایة المرام، ص326 نقل شده است.

(11) محمد (ص) در مرض وفاتش لشکری را به سرداری اسامة بن زید مجهز کرده اصرار داشت که همه در این جنگ شرکت کنند و از مدینه بیرون روند، عده ای از دستور پیغمبر اکرم (ص) تخلف کردند که از آن جمله «ابوبکر و عمر» بودند و این قضیه پیغمبر را بشدت ناراحت کرد (شرح ابن ابی الحدید، ط مصر، ج1، ص53)، پیغمبر اکرم (ص) هنگام وفاتش فرمود: «دوات و قلم حاضر کنید تا نامه ای برای شما بنویسم که سبب هدایت شما شده گمراه نشوید»، عمر از این کار مانع شده گفت: مرضش طغیان کرده هذیان می گوید!!! (تاریخ طبری، ج2، ص436. صحیح بخاری، ج3. صحیح مسلم، ج5. البدایة و النهایة، ج5، ص227. ابن ابی الحدید، ج1، ص 133)، همین قضیه در مرض موت خلیفه اول تکرار یافت و خلیفه اول به خلافت عمر وصیت کرد و حتی در اثنای وصیت بیهوش شد، ولی عمر چیزی نگفت و خلیفه اول را به هذیان نسبت نداد در حالی که هنگام نوشتن وصیت، بیهوش شده بود، ولی پیغمبر اکرم (ص) معصوم و مشاعرش بجا بود (روضة الصفا، ج2 ص260).

(12) شرح ابن ابی الحدید، ج1، ص58 و ص123-135. یعقوبی، ج2، ص102. تاریخ طبری، ج2، ص445- 460.

(13) تاریخ یعقوبی، ج2، ص103 - 106. تاریخ ابی الفداء ج1، ص 156 و 166. مروج الذهب، ج2، ص307 و 352. شرح ابن ابی الحدید، ج1، ص17 و 134.

(14) عمرو بن حریث به سعید بن زید گفت: آیا کسی با بیعت ابی بکر مخالفت کرد؟ پاسخ داد: هیچ کس مخالف نبود جز کسانی که مرتد شده بودند یا نزدیک بود مرتد شوند! (تاریخ طبری، ج2، ص447).

(15) در حدیث معروف ثقلین می فرماید: «من در میان شما دو چیز با ارزش را به امانت می گذارم که اگر به آنها متمسک شوید هرگز گمراه نخواهید شد. قرآن و اهل بیتم تا روز قیامت از هم جدا نخواهند شد»، این حدیث با بیشتر از صد طریق از 35 نفر از صحابه پیغمبر اکرم (ص) نقل شده است، رجوع شود به طبقات حدیث ثقلین. غایة المرام، ص211. پیغمبر فرمود: «من شهر علم و علی درب آن می باشد پس هر که طالب علم است از درش وارد شود»، (البدایة و النهایة، ج7، ص 359)

(16) تاریخ یعقوبی، ج2، ص105 - 150 مکررا ذکر شده است.

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط منتظران در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 9:5 بعد از ظهر
نگاهی به سرگذشت دکتر سید محمد تیجانی سماوی  

چکیده: دکتر سید محمد تیجانی سماوی تونسی در شهر قوضه از کشور تونس در سال 1315 ﻫ..ش چشم به جهان گشود.
وی در خانواده‌ای سرشناس و مذهبی رشد کرده به معارف دینی اهتمام ورزید و از آنجایی‌که از ذوق و استعداد سرشاری برخوردار بود سرانجام به رتبۀمهندسی نایل شد. در سنین جوانی امام جماعت شهر بود و در همان سنین جوانی به حجّ خانۀخدا مشرف گردید. به آیین وهّابیّت علاقه‌مند شد و در کلاس درس و بحث خویش از آن تبلیغ نمود. طی مسافرت‌های زیادی که به کشورهای اسلامی داشت، با شخصی به نام  منعم  که استاد دانشگاه عراقی بود، آشنا گردید و این مقدمه‌ای شد تا سرانجام به صراط مستقیم هدایت شود. در جریان این سفرها - به شهرهای عراق، عربستان و ... ـ با مذهب جعفری آشنا شده و از آیین وهّابیّت بیزار شد. ملاقات‌های مؤثر او با مراجع بزرگ شیعه همچون آیت‌الله خویی و سید محمدباقر صدر نقطۀعطفی در استبصار وی به شمار می‌رود. سرانجام به کشور خویش بازگشت و با پژوهش و مناظره و نهایت تحقیق، شیعۀدوازده امامی شده و مبلّغ توانایی گردید و البته در این مسیر با مسایل و مشکلات سختی هم رو‌به‌رو شد. 6 کتاب تیجانی که در زمینۀاختلافات دو مذهب سنی و شیعه نوشته، بسیار معروف است که ان‌شاءالله در شماره بعدی بدان پرداخته خواهد شد.

مقدمه
ضرورت حفظ وحدت میان مسلمین و ایستادگی آنان در برابر دشمنان بر هیچ عاقلی پوشیده نیست و باید دانست در عصر حاضر اقبال بشر به حقایق اگر بی‌نظیر نباشد کم‌نظیر است. در این میان، کنجکاوی نسبت به مذهب تشیع، جایگاهی ویژه دارد که حق‌جویانی همچون دکتر سید محمد تیجانی سماوی با تحقیق، جستجو و میزان قرار دادن عقل، کتاب و سنت به این نتیجه رسیده‌اند که تنها گروه بر حق و نجات‌یافته، شیعۀاثنی‌عشری است. آثار ایشان در میان آثار بسیار زیادی در این زمینه موجود است، جایگاهی ویژه دارد و بسیار عمیق‌تر از دیگران به بررسی عقاید شیعه و اهل‌سنت و انتخاب عقیدۀصحیح پرداخته است.
این ناچیز از دو بخش تشکیل شده است: یکی شامل زندگی‌نامه و سیر تحولی و در نهایت شیعه‌شدن شخصیت دکتر سید محمد تیجانی سماوی تونسی و بخش دیگر، آثار و تألیفات ایشان ، که نشأت گرفته از این تحول می‌باشد.
از جمله اهداف برگزیدن این موضوع، فرمایش رسول اکرم(ص) می‌باشد که فرمودند:
 مثل اهل بیتی کمثل سفینة نوح  و نیز به جهت مولای همیشه مظلوم تاریخ حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) که خود داستانی طولانی دارد.
به امید آن روزی که تمام نقاب ها از چهرۀحق برداشته شود، تا همگان از آن بهره‌مند گردند.

خلاصه‌ای از زندگانی وی
دکتر سید محمد تیجانی سماوی تونسی در شهر قوضه - یکی از شهرهای جنوبی کشور تونس- در سال 1936 میلادی در خانواده‌ای سرشناس و مذهبی دیده به جهان گشود.1 تحصیلات مرحلۀدبیرستان را در همان‌جا گذراند و سپس در دانشکدۀعلم و صنعت ادامۀتحصیل داد و به رتبۀمهندسی نایل آمد. او از کودکی به معارف دینی علاقۀفراوانی داشت و با استعداد فوق‌العاده‌ای که داشت در علم و تقوی معروف گردید و در همان سنین جوانی امام جماعت شهر شد و تدریس تفسیر و فقه نیز می‌نمود. وی مسافرت‌های متعددی به مصر، حجاز، عراق و کشورهای دیگر برای کسب معرفت و آگاهی و ادای حج و عمره داشته است که در همین مسافرت‌ها و برخوردها به حقانیت مذهب شیعه پی برده و رسماً تشیع خود را اعلام نموده است. وی در پی اذیت و آزار رژیم تونس از آن کشور به پاریس مهاجرت کرد و هم‌اینک با خانوادۀخویش در آن‌جا زندگی می‌کند. در حال حاضر ایشان با داشتن مدرک دکترای فلسفه از دانشگاه سوربن پاریس، به تدریس مشغول می‌باشد.
آنچنان ذوق و هوشی داشت که در 10سالگی نیمی از قرآن را حفظ نمود و از آنجایی که در علم و حفظ قرآن و مسایل مذهبی، پیشتاز شهر خود بودند، در سن 18 سالگی با کمال ناباوری از این عنایت خاص الهی جهت شرکت در  نخستین کنفرانس پیشاهنگی عربی و اسلامی  به حج بیت‌الله‌الحرام، مشرف شد. در سن 25 سالگی و زمانی‌که در عربستان به‌سر می‌برد، دوستانی یافت و به عقاید  وهابیت  علاقه‌مند شد و آرزو می‌کرد که ای کاش همۀمسلمانان این عقیده را داشتند!
چون به شهر خویش بازگشت با استقبال عظیمی در فرودگاه مواجه شد، چون تا آن زمان هیچ حاجی‌یی به سن وی ندیده بودند. در آن زمان بزرگان و رهبران طریقت به منزلش می‌آمدند و وی بر اساس تعالیم وهابیون آنان را از بوسیدن ضریح‌ها و دست‌کشیدن بر چوب‌ها منع می‌کرد و این کار را شرک می‌شمرد.

آغاز سفر موفقیت‌آمیز
جهت ملاقات با برخی دوستان، در یک روز تابستانی سفری طولانی به لیبی، مصر، لبنان، سوریه، اردن و عربستان آغاز نمود
... بعد از چند روز اقامت در لیبی، به مصر رفته با  شیخ عبدالباسط عبدالصمد  (قاری مشهور) و برخی علما ملاقات نمود و پیشنهاد اقامت در  الازهر  را به وی دادند و علاوه بر آن موفق به دیدار پیراهن و آثار دیگری از پیامبر(ص) گشت که آن‌ها را به هر کسی نشان نمی‌دادند ... سپس با کشتی به بیروت سفر کرد که در بین راه با  منعم  استاد دانشگاه عراقی آشنا شد و این آشنایی مقدمه‌ای برای هدایت وی به‌شمار می‌رفت. در بین راه صحبت از مسایل و مشکلات مختلف حاصل از حملۀصهیونیست‌ها شد و هر دو از این امر نالیدند. در بین سخنان، ناگاه منعم بعد از آوردن نام مقدس حضرت رسول(ص)، عبارت (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را آوردند و چون این استعمال را فقط شیعه به‌کار می‌برد، مذهب منعم نزد دکتر مشخص شد و با این‌که تا این ساعت با یکدیگر بسیار صمیمی شده بودند اما به ناگاه دکتر به وی گفت: از من دور شو، من اگر می‌دانستم تو شیعه‌ای هرگز با تو صحبت نمی‌کردم.2 منعم علت را پرسید. دکتر گفت: چون شما علی را می‌پرستید و خداپرستانتان جبرئیل را خیانتکار می‌دانند چون به جای رساندن رسالات الهی به علی آن را به محمد(ص) رسانده است.
ولی منعم با آرامش برای وی توضیح داد که این تهمتی بیش نیست و آنان معتقد به رسالت حضرت محمد(ص) می‌باشند. آن‌گاه با تقبّل هزینۀسفر و تهیه ویزا دکتر را به عراق دعوت کرد تا با آیین تشیّع بیشتر آشنا شود.
البته دکتر بیشتر به عشق زیارت  عبدالقادر گیلانی  در بغداد و نیز آثار تمدن دورۀهارون و مأمون به عراق رفت. دکتر در طول سفر مواظب رفتار منعم بود. مثلاً به هنگام نماز او را جلو می‌انداخت تا ببیند چگونه نماز می‌خواند، منعم برخلاف تصور دکتر، طوری آرام نماز می‌خواند و دعا می‌کرد که نظر دکتر را را به خود جلب کرده بود تا جایی که دکتر خیال کرد پشت سر یکی از اصحاب باتقوای پیامبر (ص) نماز می‌خواند. منعم بعد از نماز آن‌قدر دعا کرد و بر پیامبر و آلش درود فرستاد و اشک ریخت که دکتر تا آن زمان چنین عبادتی را ندیده بود. خلاصه در طول سفر عزت‌نفس و پارسایی و کرامتی را در وی دید که قبلاً از کسی ندیده بود. منعم وی را به منزلش در بغداد برد و دکتر مورد استقبال خانوادۀمنعم قرار گرفت. دکتر در وصف عبدالقادر گیلانی برای منعم گفت: عبدالقادر می‌گوید:  مردم همه هفت بار گرداگرد خانه طواف می‌کنند اما خانه گرداگرد خیمۀمن طواف می‌نماید! بالاخره صبح فردا دکتر به زیارت عبدالقادر مشرف شد و سپس به کاظمین رفتند. وی با تنفر و انزجار به آنان که گرداگرد ضریح چرخیده، آن را می‌بوسیدند و گریه و زاری می‌کردند، می‌نگریست و بعد از قرائت فاتحه‌ای گفت:  خدایا اگر این میت از مسلمین است[!!!] او را رحم کن  ...
منعم از جهالت دکتر نسبت به صاحب قبر و شیفتگی و آشنایی با عبدالقادر که او را ذرّیۀرسول‌الله(ص) می دانست تعجب کرد و بعد از فهماندن این نکته که عبدالقادر در قرن های 6 یا  7 می‌زیسته ولی صاحب این قبر در قرن دوم می‌زیسته است که پس از چهار نیا نسبتش به پیامبر(ص) می‌رسد، گفت: کدامیک به رسول‌خدا(ص) نزدیک‌ترند، موسی‌بن‌جعفر یا عبدالقادر؟!
آن‌گاه با راهنمایی یک استاد تاریخ در دانشگاه، به وی فهماند که عبدالقادر انسان پارسایی از اهل گیلان (منطقه‌ای در ایران) است و اصلاً عرب نمی‌باشد.
البته دکتر حق داشت چون اساتیدشان آنان را از خواندن تاریخ منع می‌کردند و آن را سیاه می‌دانستند. حتی روزی استاد علم بلاغت، خطبه شقشقیه امام علی(ع) را می‌خواند و تأکید می‌کند که غیر علی(ع) کیست که چنین با فصاحت سخن بگوید؟
وقتی دکتر از استادش می‌پرسد که  اینجا که علی، ابوبکر و عمر را متهم به غصب خلافت می‌کند ، استاد عصبانی شده نهیبی به دکتر می‌زند و وی را تهدید به اخراج می‌کند و می‌گوید:  ما درس بلاغت می‌دهیم نه تاریخ، ما را با تاریخ چه‌کار است که صفحاتش از فتنه‌ها و جنگ‌های خونین بین مسلمانان سیاه است؟  و دکتر آن روز قانع نمی‌شود...
تا این‌جا سؤالاتی در ذهن دکتر به وجود می‌آید و او کمی در مسایلی که قبل از این به وی گفته‌اند، تردید می‌کند.

سفر به نجف (ادامه ارشاد)
منعم این‌بار بعد از کوفه، دکتر را به  نجف اشرف  می‌برد تا وی را با مولای متقیان، وصیِّ سرور عالمیان و اوّلین شخص مورد اختلاف شیعه و سنی آشنا سازد. او این حرم را همانند حرم امام موسی کاظم(ع) می‌یابد. سپس به مسجدی در گوشۀحرم می روند؛ در آنجا کودکانی 13 تا 16 ساله و عمامه بر سر را می‌بیند که به مباحثه مشغول بودند. یکی از آن‌ها از دکتر می‌پرسد: تو اهل کجا هستی؟ دکتر جواب می‌دهد: تونس.
- مذهب تو چیست؟
دکتر: مالکی
- آیا مذهب جعفری را می‌شناسی؟
دکتر: این اسم جدید دیگر چیست؟ نه جانم
- مذهب جعفری حقیقت اسلام است، آیا نمی‌دانید که ابوحنیفه شاگرد امام صادق است و می‌گوید: اگر آن دو سال شاگردی نبود  نعمان  هلاک می‌شد.
دکتر خوشحال می‌شود که امام مالک شاگرد امام صادق(ع) نبوده است و خود را مالکی معرفی می‌کند و می‌گوید که حنفی نیست.
سپس پسر جوان می‌گوید: احمد بن حنبل علمش را از شافعی گرفته، شافعی از مالک و مالک از ابوحنیفه و ابوحنیفه از امام صادق(ع)، بنابراین همه، از شاگردان امام ششم(ع) می‌باشند.
- از که تقلید می‌کنی؟
دکتر: امام مالک.
- چگونه از مرده تقلید می‌کنی؟ آیا او می‌تواند سؤالت را پاسخ دهد؟
دکتر: امام شما هم 14 قرن است که مرده.
سپس پسر نوجوان می‌گوید: ما از آقای خویی تقلید می‌کنیم. دکتر دیگر نمی‌تواند بحث را ادامه دهد و آن همه عزت و افتخاری را که در مصر کسب کرده بود همه بر باد می‌رود، در این جمع به اصطلاح امروزی  کم  می‌آورد.
سپس منعم، دکتر را نزد مرجع تقلید بزرگوار آقای خویی و سپس نزد  سید محمدباقر صدر  مرجع عالی‌قدر شیعه می‌برد.
در این ملاقات‌ها هر دو مرجع تقلید با دکتر سخنانی راجع‌به مذاهب خود و او می‌کنند و دکتر هم با توجه به اینکه با رفتاری بسیار پسندیده و خوب روبرو می‌شود، سؤالات و تردیدهای ذهنی خود را از محضر این علمای بزرگ می‌پرسد؛ از وحدانیت خدا، از امیرالمؤمنین(ع)، از گریه و زاری بر حسین بن علی(ع) و روش صوفیان و ...
و جواب‌های کاملاً منطقی و با سند از منابع اهل‌سنت همچون صحیح بخاری‌، صحیح مسلم و ... می‌شنود.
و حتی در حین وداع به وی قول فرستادن کتاب را می‌دهند ... اینجاست که شک و سرگردانی دکتر چند برابر می‌شود.
از وقتی‌که به عراق آمده تا کنون دیگر سخنی از  ابوبکر صدیق  و  عمر فاروق  نشنیده و به جای آن دایم صحبت از امامان دوازده‌گانه است؛ بنابراین در می‌یابد که پشت پرده اموری است که تا آن‌ها را برطرف نکند نمی‌تواند به حقیقت دست یابد.

با من به کربلا ...
با دوستش منعم به کربلا می‌روند و در آن‌جا به مصیبت امام حسین (ع) پی می‌برد. سخنرانان با بازگو کردن فاجعۀکربلا همۀمردم را سخت می‌گریانند. بغض گلوی دکتر را می‌فشارد. مداح ادامه می‌دهد و از سپاه حرّ و شخصیت حرّ می‌گوید. دکتر احساس می‌کند که به حرّ بسیار نزدیک است. او خود را تا به حال در سپاه مخالف حسین (ع) می‌دیده است اما جایی که حرّ به مولایمان می‌گوید: ای فرزند رسول خدا، آیا توبه‌ای برایم هست؟ دکتر دیگر نمی‌تواند طاقت بیاورد. شیون‌کنان خود را بر زمین افکنده، گویا خود حرّ است و از امام(ع) می‌خواهد که از گناه او درگذرد. بر اثر صدای واعظ، شیون و گریۀزوّار بلند می‌شود، منعم همچون مادری دکتر را در بغل گرفته و دایم  یا حسین ،  یا حسین  می‌گوید.
دکتر از او می‌خواهد تا در مورد فاجعۀکربلا برایش صحبت کند چون به گفتۀخود او پیرمردانِشان تاکنون می‌گفتند: منافقین و دشمنان اسلام و همان‌هایی که عمر و عثمان را به قتل رساندند  حسین  را نیز کشتند. ما تاکنون عاشورا را عید می‌دانستیم و جشن می‌گرفتیم، غذاهای خوشمزه می‌پختیم و برای کودکان شیرینی و اسباب‌بازی می‌خریدیم و علمای ما روایت‌هایی را در فضیلت روز عاشورا و برکات آن نقل می‌کردند.

خداحافظی از عراق
پس از این ملاقات و سفر بیست روزه به عراق، دکتر تصمیم راسخ و جدی می‌گیرد تا عقاید خود را بازنگری کند زیرا خداوند می‌فرماید:  الذین یستمعون القول فیتّبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب.3

سفر به دیار وحی
در جدّه دوستش  بشیر  را ملاقات کرده و داستان سفر به عراق و اتفاقات در حین سفر را شرح می‌دهد. بشیر می‌گوید:  این‌ها پیرامون قبرها نماز می‌خوانند، در بقیع گریه و نوحه‌سرایی می‌کنند، بر قطعه سنگی سجده می‌نمایند، بر سر قبر  حمزه  گریه و زاری راه می‌اندازند و ... 
دگتر در مکه با حضرت ابراهیم(ع) درد دل می‌کند، به مدینه می‌رود و در کنار قبر رسول اکرم(ص)، ابوبکر و عمر رفتار وهابیون با زائرین را نگاه می‌کند. در بقیع پیرمردی که مشغول گزاردن نماز در کنار امامان(ع) است در حال سجده، یکی از همین وهابیون چنان لگد محکمی به وی می‌زند که پیرمرد از هوش می‌رود. اگر این عمل حرام است چرا میلیون‌ها حاجی و زائر کنار قبر پیامبر(ص)، ابوبکر و عمر نماز می‌خوانند؟ و آیا با این خشونت با یک زائر باید برخورد کرد؟!
وقتی به منزل همان دوستش (بشیر) می‌رود از بیزاری خود نسبت به وهابیون سخن می‌گوید و دوستش به وی می‌گوید: دیگر این حرف‌ها را تکرار نکن. دکتر روز بعد از خانۀبشیر - که از وی بر خود بیمناک گشته بود- خارج می‌شود. در حرم شریف نبوی با قاضی مدینه بحث می‌کند و قاضی محکوم‌شده نیز سرانجام به وی می‌گوید: از این افکار زهرآلود بترس.

نقطۀعطف
از مدینه به اردن، از آنجا به سوریه و سپس به لبنان می‌رود و در طول سفر بر میزان تنفّرش نسبت به وهابیون افزوده شده و عشقش به اهل‌بیت(ع) مضاعف می‌گردد. داستان‌های اتفاق‌افتاده در هر سفری نیز در جای خود شنیدنی است. به وطن که رجوع می‌کند با سیل عظیم کتاب‌هایی که از نجف رسیده بود برخورد می‌کند. خصوصاً کتاب  المراجعات  که برخورد دو روحانی از دو مذهب مختلف است و حادثۀروز پنج‌شنبه را از آن می‌خواند (در دوران پایان عمر شریف حضرت رسول اکرم(ص)، هرگاه ایشان در مورد مسئلۀاهل‌بیت(ع) بعد از خود صحبت کنند، عمر ایشان را متهم به هذیان‌گویی کرده و می‌گوید: کتاب خدا ما را بس است).
دکتر باور نمی‌کند عمر، به مخالفت برخاسته و به حضرت رسول(ص) نسبت هذیان‌گویی دهد، اما با کمال تعجب آن را از صحیح بخاری و صحیح مسلم که کتب مورد قبول اهل‌سنت است، می‌یابد و در طول تحقیق با خود پیمان می‌بندد که احادیث مورد اتفاق شیعه و سنی را بپذیرد و با این مبنا پژوهش خود را آغاز کند.

در مسیر تحقیق
دکتر تحقیقات و پژوهش خود را از صفر آغاز می‌کند و همان‌طور که گفته شد نگاه بیطرفانه‌ای نسبت به مسئله خلافت و جانشینی دارد. و در ژرفای پژوهش از مهمترین بحث‌هایی که محور اصلی تمام مطالبی است که او را به حقیقت سوق می‌دهد، مبحث زندگی اصحاب، رفتار آن‌ها، روش برخورد آن‌ها، باورها و عقاید آن‌ها است.
در تحقیق خود در این راستا کتاب‌هایی مانند  اُسد الغابة فی تمییز الصحابة  و  الاصابة فی معرفة الصحابة  و  میزان الاعتدال  و دیگر کتاب‌هایی که از نظر اهل‌سنت و جماعت، بیوگرافی اصحاب را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهند، را کاملاً مطالعه می‌کند. اشکالی که در این‌جا مطرح است این است که علمای پیشین معمولاً به‌گونه‌ای می‌نگاشتند و تاریخ‌نویسی می‌کردند که با آراء و نظرات حکّام اموی و عباسی که نسبت به اهل‌بیت پیامبر(ع)، عداوت و کینۀبسیاری داشتند، بلکه با هرکس که از آن‌ها پیروی کرده و راهشان را می‌پیمود موافقت و مطابقت داشت.
پس دکتر در اینجا باید هرگونه احساس و عاطفه‌ای را از خود دور کند و بیطرفانه اقوال هردوگروه را بشنود و بهترینش را دنبال نماید و عقل نیز چنین می‌گوید پس زیربنای منطقی سالم قرآن و حدیث سنت نبوی برای وی است و عقل که بهترین موهبت الهی به بنده است که حتی در احکام تقلید، عمل عقل بالاتر از بقیه ذکر شده است.
دکتر روایات بسیاری را از کتب اهل‌سنت دید که نشانگر مخالفت عمر در بسیاری از زمینه‌ها با پیامبر(ص) و علی(ع) بود؛از جمله: جریان روز پنج‌شنبه‌، فرماندهی اسامه، جهاد و گریز وی از آن. دکتر این واقعیت و حقیقت انکار‌ناپذیر را نیز دریافت که شأن نزول اکثر آیات قرآنی که اصحاب را مدح کرده، علی(ع) بوده است. همان‌گونه که رسول گرامی اسلام(ص) بارها وی را به‌عنوان جانشین و ولی مسلمین بعد از خود معرفی کرد و بارها فرمود:
 دوستی علی(ع) ایمان و دشمنی‌اش نفاق است.4 یا در جای دیگر فرمود:  علی! نسبت تو به من نسبت هارون به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست . و باز هم فرمود: تو از من هستی و من از تو هستم  و فرمود:  من شهر علم هستم، علی هم در آن است، پس هر کس بخواهد وارد این شهر شود باید از در آن وارد شود.5 که این حدیث پایانی خود نشانگر آن است که بدون شناخت و ایمان به علی(ع) نمی توان پیامبر(ص) را شناخت و به وی ایمان آورد. پس چگونه برادران اهل سنت خود را برترین فرقۀاسلام معرفی می‌کنند، در صورتی که در خود مسلمانیت آن‌ها شک است؟! آری دکتر همۀاین‌ها را فهمید، قضایای فدک و رنج فاطمه(س) از خلفا بالاخص ابوبکر و عمر، گواهی شیخین (ابوبکر و عمر) در جهل خودشان و علم علی(ع)، حدیث های عشق پیامبر(ص) به دخترش فاطمه(س)، چگونگی شهادت و علت آن، مخفی ماندن قبر دختر عزیز رسول اکرم(ص) و صدها و بلکه هزاران روایت و آیه و استنباط همۀآن‌ها را از قرآن و منابع خودشان را خواند و تازه این‌ها آغاز تحول وی بودند.
اکنون چند کتابی که به دکتر در طول تحول عظیم اعتقادی وی کمک کردند را نام می برم که عبارت بودند از:
المراجعات؛ امام شرف الدین
الغدیر؛ علامه امینی
فدک فی التاریخ؛ سید محمدباقر صدر
سقیفه؛ محمدرضا مظفر
نص و اجتهاد
ابوهریره؛ شرف الدین
شیخ المغیره؛ محمد ابوریّة مصری
الامام الصادق و المذاهب الاربعه؛ اسد حیدر
الفتنة الکبری؛ طه حسین
و بسیاری کتب معتبر تاریخی - روایی که نام آن‌ها یک برگۀکامل را پر می‌کند.
آری! اندیشه های خشک جاهلی را که به گفته های ضد و نقیض ایمان داشت، با اندیشه های روشن و پیشرفته‌ای که به دلیل و حجت و برهان ایمان دارد، جایگزین کرد و مغز خود را که گمراهی های بنی امیه در طول سی سال، آن را ناپاک کرده بود در باقی زندگی‌اش، با عقیدۀمعصومین که خداوند ایشان را طبق آیۀقرآن (انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً) از هرگونه رجس و پلیدی به دور دانسته و آنان را پاک و منزه کرده است، در باقی شستشو داده و پاک کرد.

نسیم هدایت
جناب دکتر که دیگر شیعۀدوازده امامی شده است چنان دلایل محکم و کوبنده ای در دست دارد که هر صاحب علم و جویندۀحقیقتی را مغلوب خویش می‌سازد. و چه نیکو است که هر طالب حقیقتی مطالعه و پژوهشی همانند دکتر داشته باشد و خلاصه باید خدا را شکر گفت و شاید زیباترین شکر از خداوند چنین باشد:
 الحمدلله الذی جعلنا پمن المتمسکین بولایة امیرالمومنین و الائمة المعصومین(ع) 
ایشان سپس از برخی جهت بحث دعوت نمود تا در آنان نیز تحول ایجاد کند.
ابتدا از دوستان خود شروع کرد که در جلسۀاول چهار نفر بودند. سه نفر از آن‌ها بالاخره با زحمات و استدلالات درست و منطقی که همه برگرفته از کتب اهل سنت بود شیعه شدند و یکی از آن‌ها هم گفت: حال که عصر علم است و آمریکا در فضا سیر می‌کند شما به چهارده قرن قبل بازگشته اید و تازه می‌گویید خلافت حق کیست و چه کسی صلاحیت آن را داشته است!
و این آغازی موفقیت آمیز بود تا دکتر بتواند بسیاری دیگر را نیز شیعه کند. در طول زحمات و تلاش های بی وقفۀایشان نامه هایی به آقای خویی و سید محمدباقر صدر - از مراجع تقلید در نجف اشرف که قبلاً با آن‌ها دیدار داشت- فرستاد و اعلام شیعه شدن کرد و تمامی اتفاقات را شرح داد. این علما چنان خوشحال گشته بودند که وی را دائماً تشویق می‌کردند و برای وی نامه‌هایی می‌نوشتند و وی را به صبر و گذشت و تحمل سختی ها دعوت می‌کردند؛ چرا که دکتر برای آن‌ها نوشته بود که چقدر بر ضد وی در شهر و کشورش توطئه کرده اند و وی را دست نشاندۀاسرائیل معرفی کرده، از او دوری می‌گزیده‌اند.
اما آقای خویی و آیةالله صدر و... وی را سفارش می‌کردند که با آن‌ها با ملاطفت برخورد کند، در نماز به آن‌ها اقتدا کند و در جماعتشان شرکت کند تا آن‌ها بدانند که دوری از جانب او نیست. زیرا همه می دانستند که اهل سنت هم واقعاً ملحد و سرکش نیستند بلکه بر اثر تربیت و تبلیغات سوء علمایشان از واقعیت و اسلام ناب دور و بی‌خبر مانده‌اند، چرا که اگر واقعاً سرکش بودند دکتر نمی توانست بسیاری از آن‌ها را شیعه کند. ایشان پایه گذار تشیع در تونس بودند.
اولین کتابش یعنی  ثُمَّ اهدیتُ  (آنگاه هدایت شدم) را وقتی تکمیل کرد به بعضی از دوستان هدیه کرده و به بعضی شهرها فرستاد. اما به محض اطلاع یافتن حکومت، کار وی تعطیل شده و مجبور به جمع آوری همۀآن‌ها شد، اما دکتر گروهی از آنان را مغلوب ساخت و این موجب شد تا حقیقت معلوم شود و دکتر بتواند مجدداً کتاب های خود را توزیع کند.
تأثیر کتاب  آنگاه هدایت شدم  در ایران بالاخص مرزهای جنوبی و شهرهای سنی‌نشینی مانند کردستان و اطراف آن، چنان عمیق شد که علمای اهل سنت به مخالفت برخاسته و خواندن این کتاب را تحریم کردند.
برخی به نام این کتاب اعتراض نمودند که چرا چنین نامی برای کتابش انتخاب کرده است و مگر ما اهل هدایت نیستیم و در گمراهی به سر می بریم که او با تغییر مذهب خود به فرقه‌ی  ناجی  خود را از هدایت شدگان می پندارد. اما همۀاین‌ها فقط حرفی بدون حساب بود. هر چه آنان محدودش می‌کردند مردم از آن استقبال بیشتری می‌کردند. خود دکتر در اعتراض برخی به انتخاب این نام برای کتابش می‌گوید: برخی به من اعتراض کردند که چرا نام این کتابم را  آنگاه هدایت شدم گذاشتم و چنین ادعا کردند که این نام، اهل سنت را خشمگین می‌سازد، زیرا اگر آنان هدایت نشده اند، پس قطعاً در گمراهی اند! و من پاسخ به این اعتراض را عرض می‌کنم:
اولاً: در قرآن کریم، واژۀضلالت به معنای فراموشی و نسیان نیز آمده است. خداوند می فرماید:
 قال علمها عند ربّی فی کتابی لا یضلّ ربّی و لا ینسی6  
گفت: علم آن نزد پروردگارم در کتابی است که پروردگارم نه از یاد می‌برد و نه به فراموشی می‌سپارد.
و می‌فرماید:  ان تضلّ احداهما فتذکر احداهما الأخری 7
... اگر یکی فراموش کند، دیگری او را یادآور شود.
و نیز در قرآن کریم، واژۀضلالت به معنای  بحث و بررسی  آمده است.
خداوند خطاب به پیامبر گرامی‌اش(ص) می‌فرماید:  و وجدک ضالّاً فهَدی 8  و تورا ره‌گم‌کرده‌یافت، پس رهنمایی کرد؛ یعنی تو را یافت که در جستجوی حقیقت هستی، پس تو را به آن هدایت نمود؛ و معروف است که حضرت رسول(ص) حتی پیش از نزول وحی، از قوم خود در مکه کناره‌گیری می‌کرد تا شب‌ها در  غار حرا  به جستجوی حقیقت به سر برد.
و نیز به همین معنی است سخن آن حضرت که می‌فرماید:
 الحکمة ضالّة المؤمن، أینما وجدها أخذها  حکمت، گمشدۀمؤمن است، هر جا آن را یافت برمی‌دارد. بنابراین تیتر کتاب متضمن این معنی است، زیرا من پس از جستجوی حقیقت، به فضل الهی، به این گمشده دست یافتم.
ثانیاً: هرگاه سخن خدای سبحان را می‌خوانیم که می‌فرماید:  و انّی لغفّار لمن تاب و آمن و عمل صالحاً ثم اهتدی 9 به تحقیق من می‌بخشم کسی را که توبه کرد و ایمان آورد عمل صالح داشت و سپس هدایت یافت ؛ در این‌صورت ما احساس نمی‌کنیم که هرکس هدایت نشده است، گمراه است زیرا - طبق آیۀشریفه- کسی که توبه کرد، ایمان آورد و عمل صالح داشت، او را گمراه و ضالّ نمی‌خوانیم هرچند پیرو اهل‌بیت(ع) نیز نباشد.
ثالثاً: بر فرض که هرکس ولایت اهل‌بیت(ع) را نداشته باشد، گمراهی است در برابر انسان‌های هدایت شده؛ بگذار چنین باشد. این همان مطلبی است که بیشتر مردم از آن فرار می‌کنند و نمی‌خواهند با آن مواجه شوند و نمی‌خواهند حق را هرچند تلخ است بپذیرند، وگرنه چه معنی دارد سخن پیامبر اکرم(ص) که فرمود:  انّی تارک فیکم الثّقلین کتاب الله و عترتی اهل‌بیتی، ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا ابداً؛ من در میان شما دو چیز گرانبها می‌گذارم و می‌روم: کتاب خدا و اهل‌بیتم، اگر به هر دوی این‌ها تمسّک جویید هرگز گمراه نخواهید شد ، کنار گذاشته شود.
بر اساس این روایت، واضح و روشن است که هرکس به این دو ثقل تمسک نجوید، گمراه خواهد بود. به هر حال من بر این باورم که در گمراهی بسر می‌بردم و به فضل خدای سبحان، به کتاب خدا و عترت پیامبر(ص) راه‌یافتم و هدایت شدم.
پس  خدای را سپاس که به این سو هدایتمان کرد و اگر هدایت الهی نبود، هرگز هدایت نمی‌شدیم .
این کتاب باارزش را هر کس چه با آشنایی قبلی و چه بدون آشنایی قبلی مطالعه کند، احساس می‌کند که تبلیغ آن، وظیفه‌ای همگانی است و هرگز منحصر به‌یک انتشارات و یا یک کتاب‌فروشی نمی‌شود؛ گو اینکه اخباری نیز از گوشه و کنار می‌رسد که این کتاب تأثیر بسزایی در روحیۀحقیقت‌جویان نیک‌سرشت گذاشته و به راه اهل‌بیت، رهنمایشان ساخته است، همانگونه که اصل عربی آن  ثم اهتدیت  در ظرف مدت کوتاهی بیش از بیست هزار نفر را در محدوده تونس و اطراف آن، مستبصر نمود و این همه سرچشمه گرفته از خلوص نیّت و ایمان محکم مؤلف است که خدایش خیر دهد و با آل محمد(ص) محشور فرماید.
هدف از بیان مطالبی که گذشت، این است که بگویم: کتاب مهم و مورد توجّه دکتر همین کتاب  آنگاه هدایت شدم  است. اصلاً هیچ‌گونه ایرادی نمی‌توان روی این کتاب گرفت. چرا که آنقدر صادقانه و داستانی نگاشته شده که هر خواننده‌ای را شیفتۀخود می‌کند و نمی‌توان کمی از مطالب آن را خواند و سپس ادامه نداد. پس جذابیت شیوۀنگارش، عامل بسیار مهمی در تأثیرگذاری این کتاب بوده است.
خدا را شاکریم که دکتر را به راه راست و طریق هدایت رهنمون ساخت و عاجزانه از درگاه ربوبی خواهانیم تا به ما نیز چشمی با بصیرت و توانی مضاعف عنایت کند که به اهل‌بیت عصمت و طهارت(ع) خدمتی ناچیز کنیم. إن‌شاءالله خداوند ما را نیز به راه راست هدایت کند و در آن راه ما را ثابت‌قدم گرداند. 
ربّنا أفرغ علینا صبراً و ثبّت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین 

منابع:
آنگاه هدایت شدم/ ترجمۀمحمدجواد مهری
چکیده اندیشه/ تألیف آقای سارونی
مفاخر اسلام(برخی از جلدها)/ علی دوانی
مصاحبه با آقای علی دوانی
و...
و با تشکر فراوان از استاد محمدحسین رجبی و پدر بزرگوارشان آقای علی دوانی و همچنین استاد محترم جناب حجةالاسلام آقای رحمان ستایش .

پاورقی:
از آن‌جایی‌که  شیخ احمد تیجانی الجزائری  صوفی مشهور، به تونس سفر کرده بود و در میان خاندان سماوی اقامت کرده بود مادر دکتر، نام تیجانی را به یمن مقدم وی در بین خاندان سماوی، برای او برگزید. آنان معتقدند که شیخ، علم خود را مستقیماً از پیامبر (ص) گرفته است، اگر چه 13 قرن با او فاصله دارد و پیامبر (صلی الله علیه و آله) در بیداری نزد او آمده است. آنگاه هدایت شدم، ص24.
گروهی از اهل سنت، شیعیان را نجس می‌دانند که دکتر از آن جمله بود.
زمر/ 18
صحیح مسلم، ج 1، ص 61
صحیح بخاری و صحیح مسلم
طه / 52
بقره / 282
ضحی / 7
طه / 52

صدیقه فروزنده

|+|
نوشته شده توسط منتظران در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 9:3 بعد از ظهر
شهادت‏ حضرت فاطمه زهرا ( س ) واقعيتى انكار ناپذير  
 شهادت حضرت فاطمه زهراء ( س ) واقعيتى است كه منابع حديثى و تاريخ شيعه و سنّى بر آن گواه است . برخى به علت عدم آشنائى با حديث و تاريخ ، در اين واقعيت ترديد نموده‏اند . از اينرو گوشه‏اى از شواهد اين مصيبت بزرگ را تنها از منابع معتبر اهل‏سنّت تقديم پويندگان حق و حقيقت مى‏نمائيم .



* * *

قال رسول اللَّه ( ص ) : « . . . فتكون اوّل من يلحقنى من اهل بيتى فتقدم علىّ محزونة مكروبة مغمومة مقتولة » .



( فاطمه ) اولين كسى از اهل‏بيتم مى‏باشد كه به من ملحق مى‏گردد ، پس بر من وارد مى‏شود ، محزون ، مكروب ، مغموم ، مقتول . . .


فرائد السمطين ج 2 ، ص 34


* * *


قال موسى بن جعفر ( ع ) : انَّ فاطمة ( س ) صدّيقة شهيده .


اصول كافى ج 1 ، ص 381







* * *







قال ابن عباس : إنّ الرّزيّة كُلَّ الرّزية ، ما حال بين رسول‏اللَّه ( ص ) و بين كتابه .



مصيبت تمام مصيبت آنگاه رخ داد كه بين پيامبر ( ص ) و نوشتارش حائل گرديدند .


صحيح بخارى ج 1 ، 120
* * *


شهادت حضرت زهرا ( س ) واقعيتى انكارناپذير

تاريخ و حديث اهل سنت و شيعه گواه شهادت جانكاهى است كه قافيه بزرگترين مرثيه تاريخ بشريت را مى‏سازد . كوشش پى‏گير هواداران بانيان اين مصيبت نتوانسته است آن را از آخر اين مرثيه جانگداز پاك كند . و هيهات ، هيهات . از نوك قلم پوزش مى‏طلبم و او را به بردبارى و شكيبايى فرا مى‏خوانم تا شايد بتوانم فرياد تاريخ را بر اين فاجعه جانگداز به رشته تحرير درآوردم . شهادت تنها يادگار پيامبر ، « ام ابيها » صحيح بخارى ، ج 3 ، ص 83 ، كتاب فضائل أصحاب النّبى ( ص ) ، ب 42 ، ح 232 و ب 61 ، مناقب فاطمة ، ح 278 . ، « بضعة الرّسول » همان ب 42 . و سيراعلام النبلاء ، ج 2 ، ص 123 و . . . « سيده نساء العالمين » ، «س يدة نساء اهل الجنّة » و . . . پس از رحلت آن حضرت آن هم با فجيعترين وضع ، آن هم بوسيله . . . يعنى چه ؟ آيا ممكن است ؟ اين خبر گوش هر انسان آزاده‏اى را مى‏خراشد ، هر عقلى را متحيّر مى‏سازد ، بر هر عاطفه‏اى سنگين مى‏آيد . گويا اين همان امانتى است كه بر كوهها و درياها عرضه شد و آنها بر آن طاقت نياوردند . شايد همين امر موجب گرديد تا توجيه‏گران تاريخ و افسانه پردازان الفت اين واقعيت مسلم تاريخى را انكار كنند . امّا چه مى‏شود كرد ، اى كاش زبان لال مى‏شد ، قلم مى‏شكست اين خبر دهشت بار را نمى‏شنيديم . و اى كاش آسمانها فرو مى‏ريخت ، كوهها متلاشى مى‏شد ، جهان بپايان مى‏آمد و اين فاجعه رخ نمى‏داد . چگونه بگويم ؟ به كه بگويم ؟ چگونه ناله سركنم ؟ چگونه فرياد كشم ؟ كه اين واقعيت تلخى است كه تاريخ و حديث معتبر گواه آن است . اين آواى شوم نه تنها از مسلّمات منابع معتبر شيعه است ، بلكه معتبرترين كتابهاى اهل سنت بر اين مصيبت شاهدند . صحيح بخارى - معتبرترين كتاب ، پس از قرآن در نزد اهل سنت - طليعه اين مصيبت را از قول ابن عباس در ضمن حديثى چنين توصيف مى‏كند « الرزيّة كلّ الزريّة » مصيبت آن مصيبتى كه بر هر مصيبتى برترى دارد ، بلكه آن مصيبتى كه همه مصائب را در بر مى‏گيرد ، زمينه سازى براى اين مصيبت عظمى‏ بود . نسبت هذيان و . . . به پيامبر اكرم ( ص ) « غلبه الوجع » براى جلوگيرى تأكيد بيشتر بر سفارشات آن حضرت درباره شهيد اين مصيبت و . . . بود . و با جمله « عندنا كتاب اللَّه حسبنا » كتاب را از عترت جدا كرده و زمينه « الرّزيّة كلّ الرّزيّة » را فراهم كردند . اينك متن حديث ( ابن عباس گفت : چون بيمارى رسول خدا ( ص ) شديد گرديد ، فرمود : چيزى بياوريد تا بر آن براى شما نوشته‏اى بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد . عمر گفت : بر پيامبر ( ص ) بيمارى چيره گرديده ، كتاب خدا در دست ماست ما را بس است ، پس اختلاف كردند وجنجال بالا گرفت . پيامبر ( ص ) فرمود : از نزد من بر خيزيد درگيرى در حضور من سزاوار نيست .


پس ابن عباس بيرون رفت ومى گفت : مصيبت ، تمام مصيبت آنگاه رخ داد كه بين پيامبر (ص ) ونوشتارش حائل گرديدند . « عن ابن عباس قال : لمّا اشتدّ بالنّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) وجعه ، قال : ائتونى بكتاب اكتب لكم كتاباً لاتضلّوا بعده ، قال عمر : انّ النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) غلبه الوجع وعندنا كتاب اللَّه حسبنا ، فاختلفوا وكثر الغلط ، قال : قوموا عنّي ولاينبغي عندي التنازع ، فخرج ابن عباس يقول : انّ الرزيّة كلّ الرزيّة ماحال بين رسول اللَّه ( صلى الله عليه و سلم ) وبين كتابه. » صحيح بخارى ، ج 1 ، ص 120 ، كتاب العلم ، باب 82 كتابة العلم ، حديث 112. و ج 3 ، ص 318 ، كتاب المغازى ، باب 199 مرض النّبيّ ( ص ) و وفاته ، حديث 872. و ج 4 ، ص 225 ، كتاب المرض و الطب ، باب 357 قول المريض قوموا عنّى ، حديث 574. و ص‏774 ، كتاب الاعتصام ، باب 1191 كراهية الخلاف ، حديث 2169. ‏ شايد آنانكه كلام ابن عباس را مى‏شنيدند كه مى‏گويد : « الرّزيّة كلّ الرّزيّة » واى مصيبت جامع ، حيران و آشفته خاطر بودند كه يعنى چه ؟ ! ابن عباس چه مى‏گويد ؟ ! امّا پس از چند روز انگشت شمار نسبت دهنده هذيان و ياوه‏گويى به پيامبر ( ص ) كلام ديگرى گفت : به خدا قسم خانه را با شما آتش مى‏زنم . اين ماجرا در منابع فراوانى از اهل سنت آمده كه فقط به چند نمونه آن اشاره مى‏شود . الف : ابو بكر عبداللَّه بن محمد بن ابى شيبه ، شيخ و استاد بخارى ، در كتاب المصف ، مى‏گويد : « آنگاه كه بعد از رسول‏خدا ( ص ) براى ابوبكر بيعت مى‏گرفتند . على ( ع ) وزبير براى مشورت در اين امر نزد فاطمه ( س ) دختر پيامبر ( ص ) رفت وشد مى‏كردند . عمر بن خطاب با خبر گرديد وبنزد فاطمه ( س ) آمد وگفت : اى دختر رسول خدا ( ص ) ! به خدا در نزد ما كسى از پدرت محبوبتر نيست وپس از او محبوبترين تويى ! ! وبه خدا قسم اين امر مرا مانع نمى‏شود كه اگر آنان نزد تو جمع شوند ، دستور دهم كه خانه را با آنها به آتش كشند . اسلم گفت : چون عمر از نزد فاطمه ( س ) بيرون شد ، على ( ع ) و . .به خانه بر گشتند . پس فاطمه ( س ) گفت : مى‏دانيد كه عمر نزد من آمد ، وبه خدا قسم ياد كرده اگر شما ( بدون اينكه با ابوبكر بيعت كنيد ) به خانه برگرديد خانه را با شما آتش مى‏زند ؟ وبه خدا قسم كه او به سوگندش عمل خواهد كرد » « حين بويع لأبى بكر بعد رسول اللَّه ( ص ) كان عليّ والزبير يدخلان على فاطمة بنت رسول اللَّه ( ص ) فيشاورونها ويرجعون في أمرهم ، فلمّا بلغ ذلك عمر بن خطاب ، خرج حتّى‏ دخل على فاطمة فقال : يا بنت رسول اللَّه ( ص ) واللَّه ما أحد أحب إلينا من أبيك وما أحد أحب إلينا بعد أبيك منك ، وأيم اللَّه ما ذلك بمانعي أن اجتمع هؤلاء النفر عندك أن أمرتهم أن يحرق عليهم البيت . قال : فلمّا خرج عمر جاؤوها فقالت : تعلمون انّ عمر قد جائني وقد حلف باللَّه لإن عدتم ليحرقنّ عليكم البيت ، وأيم اللَّه ليمضينّ لما حلف عليه . » كتاب المصنف ، ج 7 ، ص 432 ، حديث 37045 ، كتاب الفتن . ‏ ب : همين مضمون را سيوطى در مسند فاطمه ، آورده است . سيوطى ، مسند فاطمه ، ص 36. ج : ابن عبدالبر ، در الاستيعاب ، نيز اين داستان را نقل كرده است . ابن عبدالبر ، الاستيعاب ، ج 3 ، ص 975. و . . . و سپس با مشعلى بر در خانه فاطمه آمد و در جواب فاطمه كه فرمود : آيا من نظاره‏گر باشم و تو خانه مرا آتش بزنى ؟ گفت : بلى . چنانكه بلاذرى مى‏گويد : « ابوبكر به على ( ع ) پيام فرستاد تا با وى بيعت كند امّا على نپذيرفت . پس عمر با مشعلى آمد ، فاطمه ( س ) نا گاه عمر را با مشعل در خانه‏اش يافت ، پس فرمود : يابن الخطّاب ! آيا من نظاره گر باشم وحال آنكه تو در خانه‏ام را بر من به آتش مى‏كشى ؟ ! عمر گفت : بلى . » « انّ ابابكر ارسل الى علىٍّ يريد البيعة ، فلم يبايع فجاء عمر ومعه فتيلة فتلقته فاطمة على الباب ، فقالت فاطمة : يابن خطاب ! أتراك محرقاً علىَّ بأبي ؟ ! قال : نعم . » بلاذرى ، انساب الاشراف ، ج 1 ، ص 586 . ‏ وابوالفداء نيز مى‏گويد : « سپس ابوبكر عمر بن خطاب را به سوى على وآنانكه با او بودند فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه ( س ) بيرون كند . وگفت : اگر از دستور تو سر باز زدند با آنان بجنگ .



پس عمر مقدارى آتش آورد تا خانه را آتش زند .



پس فاطمه ( س ) بر سر راهش آمد وفرمود : كجا ؟ اى پسر خطاب ! آمده‏اى تا كاشانه ما را به آتش كشى ؟ ! گفت : بلى . يا در آنچه امت وارد شده‏اند وارد شوند . » « ثمّ انّ ابابكر بعث عمر بن خطاب الى عليٍ ومن معه ليخرجهم من بيت فاطمة ( رضي‏اللَّه عنها ) وقال : ان ابى‏ عليك فقاتلهم ، فاقبل عمر بشى‏ء من نار على ان يضرم الدار ، فلقيته فاطمة ( رضي‏اللَّه عنها ) وقالت : الى اين يابن الخطّاب ؟ ! أجئت لتحرق دارنا ؟ ! قال : نعم ، او يدخلوا فيمادخل فيه الامّة . » ابوالفداء ، تاريخ ابى الفداء ج 1 ص 156 . دار المعرفة ، بيروت . ‏ اين سخن و اين رفتار تفسيرى بر كلام ابن عباس « الرزيّة كلّ الزريّة » گرديد . نه ، سخن ابن عباس تفسيرى به گستردگى تاريخ ، بلكه به وسعت . . . دارد ، كه در اين رزيّه و ماتم ، تاريخ قصيده‏اى سروده است ، كه اين گفته و كرده عمر جزء اوّلين مصرعهاى آن قصيده بود . شايد ابن عباس هم از آن غزلى كه عمر سرائيد « غلبه الوجع » در ابتدا « الرزيّة كلّ الزريّة » را درك نمى‏كرد . و تنها پيامبر اكرم ( ص ) در بستر بيمارى اين غزل غم را تا به پايان خواندند ، كه درد و تلخى آن ، سختى بيمارى را تحت الشعاع قرار داد . از اينرو عالم بزرگ سنى شافعي جويني - استاد جمعى از علماى اهل سنت ، كه يكى از شاگردانش - ذهبى - كه به شاگرديش افتخار مى‏كند و مى‏گويد : سمعت من الإمام المحدّث الأوحد الأكمل فخرالإسلام صدرالدّين . . . و كان ديّناً صالحاً تذكرة الحفاظ ، ج 4 ، ص 1505 ، رقم 24 . - . از پيامبر اكرم ( ص ) نقل مى‏كند كه فرمود : « چون به دخترم فاطمه مى‏نگرم بياد مى‏آورم آنچه را كه بعد از من بر سر او خواهد آمد و حال آنكه در خانه‏اش ذلّت وارد گرديده ، از وى هتك حرمت شده ، حقش غضب ، و ارثش منع شده ، پهلويش شكسته و جنينش سقط گرديده و او فرياد برمى‏آورد « يا محمداه » . . . . پس او اولين كسى از اهل‏بيتم مى‏باشد كه به من ملحق مى‏گردد ، پس بر من وارد مى‏شود ، محزون ، مكروب ، مغموم ، مقتول . . . » . « ..وانّي لمّا رأيتها ذكرت ما يصنع بعدي ، كانّي بها وقد دخل الذّل بيتها وانتهكت حرمتها وغصبت حقّها ومنعت ارثها وكسرت جنبها واسقطت جنينها وهي تنادى : يإ؛ محمداه...فتكون اوّل من يلحقني من أهل بيتي فتقدم عليّ‏َ محزونة مكروبة مغمومة مغصوبة مقتولة. » فرائد السمطين ، ج 2 ، ص‏34 ، 35 طبع بيروت.



هنگامى با مشعل آتش براى تسليت دختر پيامبر اكرم ( ص ) آمدند كه وى « به محسن » باردار بود و تهاجم به خانه و . . . موجب قتل محسن طفلى كه هنوز پابه دنيا ننهاده بود گرديد . چنانكه ابن ابى دارم - آنكه ذهبى وى را الامام الحافظ الفاضل . . . كان موصوفاً بالحفظ و المعرفة خوانده - جمله « إنّ عمر رفس فاطمة حتّى اسقطت بمحسن » . عمر لگدى بر حضرت زهرا ( س ) زد تا محسن سقط گرديد » . را مورد تقرير و تأييد قرار داده ، تا مورد نكوهش گروهى قرار گرفت . « كان ابن ابى دارم مستقيم الامر عامة دهره ثم فى آخر ايامه كان اكثر ما يقرء عليه المثالب حضرته و رجل يقرء عليه ان عمر رفس فاطمة حتى اسقطت بمحسن. » سير اعلام النبلاء ، ج 15 ، ص 578. ‏ روشن است زنى كه در اثر تهديد به احراق بيت و آتش زدن خانه‏اش و سقط جنينش و . . . مريض گردد و مرض او در زمان كوتاهى منجر به فوت وى شود ، اين فوت شرعاً و عرفاً و عقلاً قتل و شهادت محسوب مى‏گردد ، و به عامل جنايت مستند مى‏باشد ، و نيازى به دليل ديگرى ندارد . از اينرو است كه ائمه معصومين : واهل‏بيت رسول‏خدا ( ص ) مادر خود را شهيد مى‏خواندند . چنانكه حضرت موسى بن جعفر ( ع ) فرمود : « إنّ فاطمة ( س ) صديقة شهيدة » اصول كافي ، ج 1 ، ص 381 ، ح 2 . با آنچه گفته شد جاى ترديدى باقى نمى‏ماند ، و شهادت دختر پيامبر ( ص ) براى هيچ شيعه و سنى منصف و غيرمتعصبى قابل انكار نيست . در عين حال باز هم اين قصّه بر باورهاى بسيارى سنگين مى‏آيد و جا دارد كه فرياد برآورند كه : آه چه مى‏گوئى ؟ چه مى‏نويسى ؟ ساكت باش ؟ مگر ممكن است راست باشد ؟ اگر راست است ؟ پس چرا افلاك مى‏گردند ؟ خورشيد مى‏تابد ؟ و . . . . مگر خدا به پيامبرش نفرمود : « لولاك لما خلقت الأفلاك » و پيامبر اكرم ( ص ) درباره دخترش نفرمود : « فاطمة بضعة منّى » فاطمه پاره‏تن من است ؟ شايد بخارى به دروغ طليعه اين غزل را سروده است « غلبه الوجع » ، « عندنا كتاب اللَّه حسبنا » ، « الرزيّة كلّ الزريّة » ؟ مگر صحيح بخارى معتبرترين كتاب اهل سنت نيست ؟ چرا اين جملات را آن قدر تكرار كرده ؟ چرا وى مراسم غريبانه به خاك سپارى فاطمه را در نيمه شب دور از انظار خليفة و . . . ذكر كرده ؟ ومى گويد : چون فاطمه وفات كرد شوهرش علي ( ع ) وى را شبانه به خاك سپرد وابوبكر را خبر نكرد وخود بر او نماز گزارد . فلمّا توفّيت دفنها زوجها عليّ ليلاً و لم يؤذن بها ابابكر و صلّى عليها... صحيح بخارى ، ج 3 ، ص 253 ، كتاب المغازى ، باب 155 غزوة خيبر ، حديث 704. ‏ چرا كراهيت على ( ع ) ملاقات با عمر را ذكر كرده ؟ . . . أن ائتناو لا يأتنا احد معك كراهيّة لمحضر عمر . همان مدرك ‏ اگر بخارى مى‏بود شايد مى‏گفت : من تنها نبودم ، مسلم هم همين جريان را نقل كرده وگفته است : كه ابن عباس بر اين رزيّة چنان گريست كه از اشكاهايش ريگها تر شدند « قال ابن عباس : يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ بكى‏ حتّى‏ بلّ دمعه الحصى‏ ، فقلت يا بن عباس وما يوم الخميس ؟ قال : اشتدّ برسول‏اللَّه ( صلى الله عليه و سلم ) وجعه فقال ائتوني اكتب لكم كتاباً لاتضلّوا بعدي فتنازعوا وما ينبغي عند نبىّ تنازع ، وقالوا ما شأنه أهجر استفهموه ، قال : دعوني . . . » ( ابن عباس گفت : روز پنجشنبه ، چه روز پنجشنبه‏اى سپس گريست تا آب ديدگانش ريگها را تر كرد . پس گفتم : روز پنجشنبه چيست ؟ گفت : بيمارى رسول خدا ( ص ) شديد گشت ، پس فرمود : بياوريد تا براى شما نوشتارى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد . پس نزاع كردند ، ونزاع در نزد پيامبر سزاوار نيست ، و گفتند او را چه شده است ، هزيان مى‏گويد ، از او جوياشويم ، فرمود ، رها كنيد مرا . . . ) صحيح مسلم ، ج 3 ، ص 455 ، كتاب الوصيّه باب 5 الوقف ح 22 . ابن ابى شيبه استادم قبل از من فاجعه را روشن‏تر بيان كرده كه تهديد بآتش كشيدن خانه را ذكر كرده . مطلب روشن‏تر از آن است كه بتوان آن را مخفى كرد ، چه اينكه اين مطلب در منابع معتبر ما اهل‏سنت فراوان آمده . شايد كسى تصّور كند : آنچه به سند صحيح ومعتبر ثابت وغير قابل انكار است ، تهديد به آتش كشيدن خانه فاطمه ( س ) است ، امّا اصل آتش زدن ثابت نيست . بلى ، كلام ابن ابى شيبه به تنهايى آتش زدن بيت وحى را ثابت نمى‏كند ، امّا بخارى با نقل بيعت نكردن على ( ع ) با ابوبكر از به آتش كشيدن بيت نبوّت خبر مى‏دهد . زيرا در نقل ابن ابى شيبه خوانديم كه عمر قسم ياد كرد اگر بيعت نكنند دستور مى‏دهم تا خانه را با اهلش آتش زنند . آنچنان سوگند عمر جدّى بود كه فاطمه ( س ) سوگند مى‏خورد كه عمر به قسمش وفا خواهد كرد . وبخارى آورده است : « فاطمه ( س ) بر ابوبكر غضب نمود پس با وى قهر كرد پس با او سخنى نگفت تا وفات نمود وبعد از پيغمبر ( ص ) شش ماه زندگى كرد . . . ( و على ( ع ) ) در اين ماههابيعت نكرد . « فوجدت فاطمة على ابى بكر في ذلك فهجرته فلم تكلمه حتّى‏ توفيّت وعاشت بعد النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) ستّة اشهر... ولم يكن يبايع تلك الاشهر. » صحيح بخارى ، ج 3 ، ص 253 ، كتاب المغازى ، باب 155 غزوة خيبر ، حديث 704. ‏ پس بنا بر اين چنانكه بلاذرى در انساب الاشراف مى‏گويد : « فلم يبايع فجاء عمر ومعه فتيلة » . عمر به مقتضاى قسمش عمل كرد وبيت اهل البيت را به آتش كشيد .



وآنچه برخى نقل كرده‏اند كه على ( ع ) پس از تهديد ناگزير از بيعت شد ونوبت به احراق نرسيد ، مخالف نقل بخارى است ، كه در نزد اهل سنت از اعتبار بيشترى برخوردار است ، ونيز شواهد حديثى وتاريخى ، آن رامردود مى‏داند . بلى قافيه اين مرثيه و نوحه با سرودن طليعه آن به زبان هر سراينده‏اى جارى مى‏شود ، چون با قسم به آتش زدن خانه ، وسپس براى وفاء به قسم با مشعل به در خانه آمدن ، و سقط جنين و . . . از دنيا رفتن پس از مدت كوتاهى ، قتل و شهادت و مستند به اين مقدمات خواهد بود . هر چند بعضى از ناقلين اين مرثيه و مصيبت به نتيجه آن تصريح نكرده باشند . امّا همانطور كه گذشت اين مرثيه به وسيله پدر فاطمه ( س ) پيامبر اكرم ( ص ) و فرزندانش ائمه اطهار : تا پايان سرائيده شد . تا اينجا به گوشه‏اى از شواهد تاريخى حديثى بر شهادت فاطمه زهرا ( س ) از منابع معتبر اهل سنت اشاره شد . مطلب آنقدر واضح و روشن است كه نيازى به تكثير منابع نيست .



امّا از طرف ديگر فاجعه آن قدر بزرگ و سنگين است كه هر چند نتوان در ادلّه و مستندهاى تاريخى و حديثى آن خدشه نمود ، امّا باز هم عواطف و احساسات به سختى مى‏تواند آن را باور كند . مگر على ( ع ) نبود ؟ چگونه جرأت كردند ؟



على ( ع ) مى‏ديد ؟ مى‏ديد فاطمه ( س ) را مى‏زدند ؟ مى‏ديد آتش شعله مى‏كشد ؟ مى‏ديد مصيبتهايى كه روزگاران را همچون شب تار و سياه كرده است بر فاطمه ( س ) مى‏بارد ؟ ! چگونه جرأت كردند ؟



مگر نديده بودند على ( ع ) در خيبر را چگونه از جا كند ؟ مگر نديده بودند على ( ع ) مرحب را چگونه دو نيم كرد ؟ مگر نديده بودند على ( ع ) عمرو بن عبدود را . . . ؟ مگر نديده بودند ؟ ؟ ؟ مگر نداى جبرئيل را نشنيده بودند « لا سيف الاّ ذوالفقار و لا فتى الاّ على » چگونه جرأت كردند ؟ بلى على ( ع ) را ديده بودند .



اى كاش على ( ع ) را فقط در اين صحنه‏ها ديده بودند تا جرأت نمى‏كردند . حلم على را هم كه از كوهها سختتر بود ديده بودند .



يافته بودند كه على ( ع ) نفس پيغمبر ( ص ) است ، و پيغمبر را نيز سالها آزموده بودند ، اكنون شروع ماجرا نبود . قبل از آن بر پيامبر ( ص ) جرأت مى‏كردند .



و او را مى‏آزردند ! آن هم نه آزارى همچون آزار مشركان مكّه ، كه بر آن حضرت سنگ و خاك و خاكستر و زباله مى‏ريختند ! از آن زشتتر ! و نه آزارى همچون آزار مشركان و يهود و نصارى در جنگها با تير و نيزه و شمشير ، بلكه از آن سختتر ! آزار در مورد همسران پيامبر ( ص ) : آه چه دشوار است بر غيرت اللَّه . بايد سر بر ديوار نهاد و تا ابد بر مظلوميت محمد ( ص ) خون گريست « كه او فرمود : ما اوذى نبىّ بمثل ما اوذيت » بجاى اينكه با پيروزى‏ها اذيّت و آزارها كم شود افزون مى‏گرديد ! و با رحلتش به اوج رسيد . يافته بودند كه سماحت و عظمت پيامبر ( ص ) بر شجاعت و قدرتش فزونى دارد . ديده بودند در مقابل اذيّتهاى مشركين قريش نفرين نمى‏كرد و مى‏فرمود « انّ قومى لا يعلمون » و در مقابل آنانكه بر آن حضرت شمشير كشيده بودند فرمود : « اذهبوا انتم الطّلقاء » لذا بر آن حضرت جرأت مى‏كردند . اوحيا مى‏كرد كه خود در مقابل آزارهايى كه بر وى وارد مى‏شد اعتراض كند ، او دين خدا را پاس مى‏داشت ، و خدا به دفاع از او مى‏پرداخت . از آيات سوره احزاب استفاده مى‏شود كه : جمعى سرزده و بدون اذن وارد خانه پيامبر ( ص ) مى‏شدند . چون آنها را دعوت به ميهمانى مى‏كردند ، پس از پذيرايى دور هم مى‏نشستند و با هم به گفتگوهاى بيهوده و حتى آزاردهنده‏اى مى‏پرداختند . و گاه چون از زنان پيامبر چيزى مى‏خواستند ناگهان پرده را بالا زده و سؤال خود را مطرح مى‏كردند . پيامبر از اين وضع آزرده مى‏گشت .



امّا حيا مانع بود تا آنها را از اين رفتارهاى ناهنجار و ناشايسته منع كند . خداوند آياتى را فرو فرستاد و آنها را از اين رفتار ناشايست خصوصاً در مورد همسران پيامبر بر حذر داشت . ( يااّيها الّذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النّبى الاّ أن يؤذن لكم الى طعام غير ناظرين اناه و لكن اذا دعيتم فادخلوا فاذا طعمتم فانتشروا و لا مستئنسين لحديث انّ ذلكم كان يؤذى النّبىّ فيستحيى منكم و اللَّه لا يستحيى من الحق و اذا سألتموهن متاعاً فسئلوهن من وراء حجاب ذلكم اطهر لقلوبكم و قلوبهنّ. ) ( اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد ! به خانه‏هاى پيامبر داخل نشويد مگر بشما براى صرف غذا اجازه داده شود ، بدون اينكه چشم به ظرف غذاى وى بدوزيد ، امّا هنگامى كه دعوت شديد داخل شويد ، ووقتى غذا خورديد پراكنده شويد ، و ( بعد از صرف غذا ) به بحث وگفتگو ننشينيد ، اين عمل ، پيامبر را مى‏آزارد ، ولى از شما شرم مى‏كند ( وچيزى نمى‏گويد ) ، امّا خدا از ( بيان ) حق شرم ندارد. وهنگامى كه چيزى از آنان ( همسران پيامبر ) مى‏خواهيد از پشت پرده بخواهيد ، اين كار براى پاكى دلهاى شما وآنها بهتر است ) سورة الاحزاب ، آية 53. ‏ و سپس فرمود : شما حق نداريد پيامبر ( ص ) را بيازاريد و پس از او با همسرانش ازدواج كنيد اين رفتار شما نزد خداوند بزرگ است‏ ( و ما كان لكم أن تؤذوا رسول اللَّه و لا أن تنكحوا ازواجه من بعده أبداً انّ ذلكم كان عند اللَّه عظيماً . ) سورة الاحزاب ، آيه 53 . ‏ و پس از چند آيه مى‏فرمايد : آنانكه خدا و پيامبرش را مى‏آزارند ، خداوند برآنها در دنيا و آخرت لعن مى‏فرستد و براى آنان عذابى خار كننده آماده فرموده است . ( انّ الّذين يؤذون اللَّه و رسوله لعنهم اللَّه فى الدّنيا و الآخرة و أعدّ لهم عذاباً مهيناً. ) سورة الاحزاب ، آيه 57. ‏ شايد بتوان يكى از اهم مصاديق آزار پيامبر ( ص ) را داستانى كه بخارى آورده است به شمار آورد . حاصل داستان اين است كه زنان پيامبر اكرم ( ص ) در تاريكى شب با پوشش كامل به مكانى كه خلوت و مناسب بود براى قضاء حاجت مى‏رفتند . چون ام‏المؤمنين سوده قد بلندى داشت يا تنومند بود عمر وى را شناخت و فرياد برآورد كه‏اى سوده تو نمى‏توانى خود را از ما پنهان كنى ، بدان كه ما تو را شناختيم . سوده بر مى‏گردد ، و به پيامبر شكوه مى‏برد و آن حضرت مى‏فرمايد شما رخصت داده شده‏ايد كه براى حوائجتان خارج شويد . اين داستان را بخارى در سه جا از كتاب صحيحش آورده است .



1 - در كتاب التفسير سورة الاحزاب در ذيل آيات فوق . « عن عايشة قالت : خرجت سودة بعد ما ضرب الحجاب لحاجتها ، وكانت امرأة جسيمة لاتخفى‏ على من يعرفها ، فرآها عمر بن الخطّاب ، فقال : يا سودة ! أما واللَّه ما تخفين علينا ، فانظرى كيف تخرجين ، قالت : فانكفأت راجعة .. فدخلت فقالت : يا رسول اللَّه انّي خرجت لبعض حاجتي فقال لي عمر : كذا وكذا ، ...فقال : انّه قد اذن لكنّ أن تخرجن لحاجتكنّ » ( عايشه گفت : پس از آنكه آيه حجاب نازل گرديد ، سوده براى قضاى حاجتش بيرون رفت ، او زنى تنومند بود ، از اينرو نمى‏توانست خود را از كسانيكه او را مى‏شناختند پنهان كند عمر بن خطاب او را ديد ، وگفت : اى سوده ! به خدا نمى‏توانى خود را از ما مخفى نگاه دارى ، پس فكر كن چگونه خارج شوى گفت : پس بادگرگونى باز گشت وبر پيامبر وارد شد وگفت : يا رسول اللَّه ! من براى برخى از نيازهاى خود بيرون رفتم : عمر به من چنين وچنان گفت... پس ( پيامبر اكرم ( ص ) ) فرمود : شما اجازه داده شده‏ايد تا براى نيازهايتان خارج شويد. ) صحيح بخارى ، ج 3 ، ص‏451 باب 45 ، حديث 1220.



2 - در كتاب النكاح باب خروج النساء لحوائجهن . « عن عايشة خرجت سودة بنت زمعة ليلاً فرآها عمر ، فعرفها ، فقال : انّك واللَّه يا سودة ! ما يخفين علينا ، فرجعت الى النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) فذكرت ذلك له...وهو يقول : قد أذن اللَّه لكنّ أن تخرجن لحوائجكنّ » ( عايشة گفت : شبى سوده بنت زمعه بيرون رفت ، عمر او را ديد وشناخت ، وگفت : به خدا اى سوده نمى‏توانى خود را از ما مخفى نگاه دارى گفت : بسوى پيامبر ( ص ) باز گشت ، پس ماجرا را براى آن حضرت نقل كرد ، واو ( ص ) مى‏فرمود : خدا به شما اجازه داده است تا براى نيازهايتان خارج شويد. ) همان ، ج 4 ، ص 75 ، ب 116 ، ح 166.



3 - كتاب الوضوء باب خروج النساء الى البراز . « عن عايشة انّ ازواج النّبىّ ( صلى الله عليه و سلم ) كنّ يخرجن بالليل اذا تبرزن الى المناصع وهو صعيد افيح فكان عمر يقول للنّبي ( صلى الله عليه و سلم ) : تحجب نسائك ، فلم يكن رسول اللَّه ( صلى الله عليه و سلم ) يفعل ، فخرجت سودة بنت زمعة زوج النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) ليلة من الليالى عشاءً ، وكانت امرأة طويلة ، فناداها عمر : الا قد عرفناك ياسودة ، حرصاً على ان ينزل الحجاب » ( عايشه گفت : همسران پيغمبر ( ص ) در شب براى قضاى حاجت به زمين وسيعى مى‏رفتند ، عمر به پيامبر مى‏گفت : زنانت را از نامحرمان بپوشان امّا پيامبر ( به نصيحت عمر ) عمل نمى‏كرد ، تا شبى سوده بنت زمعه كه قامتى بلند داشت پس از پاسى از شب بيرون شد ، پس عمر فرياد بر آورد : اى سوده بدان كه تو را شناختيم ، چون وى بر نزول آيه حجاب حريص بود ) همان ، ج 1 ، ص 136 ، ب‏109 ، ح 143.



معمولاً مفسرين شأن نزول آيات فوق را دو قضيّه ذكر كرده‏اند .



1 - داستان فوق‏



2 - اينكه يكى از اصحاب پيامبر ( ص ) گفت : چون پيامبر از دنيا رود من با فلان همسرش ازدواج خواهم كرد ، اين سخن به آن حضرت رسيده بسيار آزرده شد ، پس آيات فوق نازل گرديد . گروهى از مفسران اين شأن نزول را ذكر كرده‏اند از آن جمله است طبرى در جامع البيان ، و آلوسى در روح المعانى ، و ابن كثير در تفسير القرآن العظيم ، ابن كثير صحابى مورد شأن نزول آيه را طلحه و همسرى را كه در نظر داشته عايشه دانسته است . با وجود اينكه داستان عمر و سوده بعد از نزول آيه حجاب واقع گرديده به طوريكه در متن حديث آمده است « بعد ما ضرب الحجاب » . در عين حال سوء ادب و شرمنده نمودن و اذيت و آزار ام‏المؤمنين سوده حرم پيامبر را - كه موجب آزردگى رسول خدا شده و يكى از اسباب نزول آيه شريفه ( و ما كان لكم ان تؤذوا رسول‏اللَّه ) حق اذيت و آزار پيامبر ( ص ) را نداريد - را جزء فضائل عمر و يا به تعبير ديگر از موافقات عمر به شمار آورده‏اند . مثلاً آلوسى پس از قبول اينكه كار عمر خلاف ادب و شرمنده نمودن سوده حرم رسول‏اللَّه ( ص ) و آزردن او است ، مى‏گويد : عمر در اين كار عيبى نمى‏ديده ، چون گمان مى‏كرده كه بر اين كار خير عظيمى مترتب مى‏گردد . « وذلك أ حد موافقات عمر ( ره ) وهي مشهورة ، وعدّ الشّيعة ما وقع منه من المثالب ، قالوا : لما فيه من سوء الأدب وتخجيل سوده حرم رسول اللَّه ( صلى الله عليه و سلم ) وايذائها بذلك. واجاب أهل السّنة ، بعد تسليم صحة الخبر أنّه ( ره ) رأى‏ أن لابأس بذلك ، لما غلب على ظنّه من ترتب الخير العظيم... » تفسير روح المعانى ، ج 22 ، ص 72. ‏ و نيز بخارى - يا برخى از راويان حديث - در كتاب وضوء اين داستان را چنين توجيه كرده‏اند ، كه اين اهانت و سوء ادب « حرصاً على أن ينزل الحجاب » بوده . صحيح بخارى ، ج 1 ، كتاب الوضوء ، باب 109 خروج النّساء الى البراز. ‏ و حال آنكه خود در تفسير سوره احزاب گفته است : اين داستان پس از نزول آيه حجاب بوده است . همان. ‏ اين امر موجب گرديده تا برخى از شارحان بخارى ناگزير شوند براى جمع بين اين احاديث بگويند شايد اين داستان مكرّر تحقق يافته است . « قال الكرمانى : فان قلت : وقع هنا أنّه كان بعد ضرب الحجاب ، وتقدم في الوضوء أ نّه كان قبل الحجاب ، فالجواب : لعله وقع مرتين. » فتح البارى ، عسقلانى ، ج 8 ، ص 391. ‏ به هر حال ، آنگاه كه حكومت در دست پيامبراكرم ( ص ) بود ، و آنان محكوم بودند ، بر آن حضرت جرئت مى‏كردند . گاه با آرزوى رحلت پيامبر ، خيال ازدواج با همسرش را در سر مى‏پروراندند ، گاه با عبارات توهين آميزى همسران پيامبر ( ص ) را مخاطب قرار مى‏دادند .



آه ، اين چه جرئتى وقيحانه است ؟ تصور رحلت رهبران دينى براى ارادتمندانشان بسيار دشوار است . آه چه مظلوميتى ؟ آه چه غربتى ؟ يا رسول‏اللَّه « اصبنا بك يا حبيب قلوبنا فما اعظم المصيبة حيث انقطع عنا الوحى و حيث فقدناك » . هنوز 60 بهار از عمر شريف و مباركت نگذشته بود كه تو را درباره همسرانت آزردند ! هواى ازدواج با همسرانت را پس از رحلتت در سر پروراندند !



با جمله‏هاى اهانت آميز با ناموست سخن راندند ! تا خدا فرمود ( و ما كان لكم ان تؤذوا رسول اللَّه و لا أن تنكحوا ازواجه من بعده ابداً ) آه چه جرئتى ؟ آيا اين قوم پس از آنكه خود به حكومت رسيدند ، و فاطمه ( س ) و اهل‏بيت پيامبر ( ص ) در ظاهر محكوم و مقهور گرديدند ، براى پى‏گيرى اهدافشان جرأت نخواهند داشت ؟ چون دختر پيامبر است ؟ چون همسر على است ؟ چون مصيبت زده است ؟ آن هم به بزرگترين مصائب ؟ نه ، اين امور بر جرئت آنان مى‏افزود .



امّا هنوز جاى سؤال است كه چرا از شجاعت پيامبر ( ص ) و على‏8 نمى‏هراسيدند و جرأت مى‏كردند ؟ يا به تعبير ديگر ، چرا پيامبر و على صلوات اللَّه عليهما از شجاعت و غيرت خود بهره نمى‏گرفتند ، تا مخالفان چنان جرأت كنند و بر آنها چيره شوند ؟ اولاً : خاندان پيامبر ( ص ) همانند ديگران نيستند .



آنچه آنان را به عكس العمل وا مى‏دارد فقط امر الهى و رضاى اوست . آنان بر اساس تعصب ، غضب ، منافع شخصى ، دفاع از خود و متعلقات خود حركت نمى‏كنند . بلكه تنها مدافع دين و تابع وظيفه و امر الهى‏اند .



حضرت على ( ع ) تنها بر اساس امر و فرمان عمل مى‏كرد ، او امر به صبر شده بود ، پس امتثالاً لامر اللَّه سبحانه صبر كرد . ثانياً : روشن است كه اگر به همسر يا مادر و خواهر كسى - هر چند ضعيف و غيرشجاع - هجوم برند ، او در خانه نخواهد نشست و به دفاع برمى‏خيزد . امّا اگر بداند كه مهاجمين مى‏خواهند با تحريك احساسات ، وى را به عكس‏العمل وادارند تا به اهداف شوم خود برسند . اگر شخصى با تدبير و عاقل و مسلط بر نفس خود باشد هيچگاه دشمن را با عكس العمل به اهدافش نمى‏رساند . على ( ع ) مى‏دانست آشوب و جنجال هدف مهاجمين است ، تا در پرتو آن امر را مشتبه نموده و فرصت را براى معرّفى حق از على و فاطمه‏8 بگيرد . على با صبر و بردبارى نقشه شوم مهاجمين را خنثى كرد .



و با فدا نمودن خود و همسرش ، مسؤوليت بزرگ خود را براى حفظ دين ايفا و حجت را تا روز قيامت بر خلق تمام كرد . و به اين ترتيب پرسشهاى فراوانى را پيش‏روى تاريخ قرارداد ، كه از آن جمله است : چرا خورشيد عُمْر فاطمه ( س ) به آن زودى غروب كرد ؟ آيا به مرگ طبيعى بود ؟



تهديد به آتش كشيدن خانه در آن تأثير نداشت ؟



آتش‏زدن در خانه چطور ؟



در به پهلوزدن چطور ؟



سقط جنين و بيمارى پس از آن باعث شهادت نبود ؟



اگر اينها نبود ؟ يا اينها موجب شهادت نبود ؟



پس چرا : همانطور كه بخارى ومسلم مى‏گويند : فاطمه ( س ) تا آخر عمر از ابوبكر قهر بود ؟ « فغضبت فاطمة بنت رسول اللَّه ( ص ) فهجرت ابابكر فلم تزل مهاجرته حتى توفّيت » . صحيح بخارى ، ج 2 ، ص 504 ، كتاب الخمس ، باب 837 ، ح‏1265 . « فوجدت فاطمة على ابى بكر فى ذلك فهجرته فلم تكلّمه حتّى‏ توفّيت . » همان ، ج 3 ، ص 252 ، كتاب المغازى ، ب 155 غزوه خيبر ، حديث 704 . و صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 30 ، كتاب الجهاد و السير ، باب 15 ، ح 52 . ‏ چرا در بخارى آمده است : فاطمه ( س ) پنهان بخاك سپرده شد ؟ « فلمّا توفّيت دفنها زوجها علىٌّ ليلاً ولم يؤذن بها أبابكر وصلّى‏ عليها . » همان . ‏ چرا چنانكه بخارى نقل كرده : نيمه شب دفن گرديد ؟ همان .



چرا قبر تنها يادگار پيامبر ( ص ) هنوز مخفى است ؟ چرا پس از گذشت سالها از اين ماجرابخارى ومسلم آورده‏اند : على ( ع ) ابوبكر و عمر را كاذب ، آثم ، غادر و خائن مى‏دانست ؟ قال عمر لعلى وعباس : « فرأيتماه ( ابابكر ) كاذباً آثماً غادراً خائناً . . . فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً . . . » صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 28 ، كتاب الجهاد و السير ، باب 15 حكم الفئ ، حديث 49 . ‏ شايد اگر پس از آنچه بر فاطمه ( س ) گذشت على ( ع ) بپامى‏خاست و با ضاربين و قاتلين فاطمه ( س ) درگير مى‏شد . امروز تحريف گران تاريخ مى‏گفتند على براى گرفتن حكومت به نبرد پرداخت و در زد و خوردها و درگيريها فاطمه كشته شد و على ( ع ) قاتل فاطمه است . ديگر پاسخ سؤالات فوق چنين روشن نبود .



اين قبيل امور از تحريف گران تاريخ بعيد نيست ، چه اينكه انكار شهادت حضرت فاطمه زهرا ( س ) كمتر از اين نمى‏باشد . تحريف گران تاريخ ، توجيه كنندگان حقايق ، در مورد شهيد جنگ صفين ، عمّار ياسر ، كه پيامبراكرم ( ص ) فرموده بود : « يقتله الفئة الباغية » « فراه النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) فينفض التّراب عنه ويقول : تقتله الفئة الباغية ويح عمّار يدعوهم الى الجنّة ويدعونه الى النّار» صحيح بخارى ، ج‏1 ، ص‏254 ، كتاب الصّلاة ، باب 304 التعاون فى بناء المسجد . تو را گروهى سركش به شهادت مى‏رسانند ، چون صدور اين حديث از پيامبراكرم ( ص ) مورد اتفاق بود ، و قابل انكار نبود ، و يكى از ادلّه روشن بغى و بطلان قاتلين عمّار و رهبرشان بود ، آنانكه براى دفاع از معاويه از هيچ مكابره‏اى روى گردان نبودند ، روز را تاريك و شب را روشن معرفى مى‏كردند ، مگر نگفتند على قاتل عمّار است ؟ چون وى را به جنگ آورده است ؟ ! غافل از اينكه پيامبر اكرم ( ص ) در ادامه سخنش فرموده بود « يدعوهم الى الجنّة و يدعونه الى النار » همان . عمّار آنان را به سوى بهشت مى‏خواند و آنان عمّار را به سوى آتش دعوت مى‏كنند ، و به اين وسيله پيامبر اكرم ( ص ) مخالفان على ( ع ) و رهبرشان را مصداق آيه شريفه ( و جعلنا هم أئمة يدعون الى النّار و يوم القيامة لا ينصرون ) سورة القصص ، آية 41 . قرارداد .


 

|+|
نوشته شده توسط منتظران در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 4:23 بعد از ظهر
نحوه شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام از منظر علماي اهل تسنن 
حضرت زهرا عليهاالسلام

يكى از شبهاتى كه از سوي عامه مطرح مى‎شود اين است كه جرياناتى چون سوزاندن درب خانه حضرت فاطمه عليهاالسلام و شهادت حضرت محسن عليه السلام در جريان هجوم به خانه و ... همه از كارهاى زشت و ناپسندى است كه آن را فقط شيعه نقل كرده و فاقد اعتبار است. ما در اين مقاله قسمتى از عبارات‎ و رواياتي‎ كه علماى اهل تسنن از قرن سوم هجرى تاكنون در كتاب‎هاى خود نوشته‎اند را خواهيم آورد كه تصريحاً و تأويلاً اشاره به وقايع مذكور دارد.

پس از رحلت نبي مکرم اسلام وقتي که اميرالمومنين علي عليه السلام مشغول غسل و کفن پيامبر بودند؛ عده‎اي از انصار و مهاجر در سقيفه جلسه‎اي براي تعيين جانشين پيامبر بر پا کردند. اين مردم بي‎معرفت به جاي اين که به فکر انجام مراسم نبي اکرم باشند به دنبال جاه و مقام رفته بودند. اينان تلاش داشتند که روز عيد غدير و معرفي حضرت علي عليه السلام را به عنوان اميرالمومنين و وصي پيامبر اکرم به ظاهر به فراموشي بسپارند و به دنبال هواي نفس خود باشند. در اين بين تعدادي انگشت شمار از جمله عمار، سلمان، ابوذر، طلحه، زبير که از مدافعان اميرالمومنين بودند به عنوان اعتراض به سقيفه و دفاع از اميرالمومنين عليه السلام در خانه ايشان جمع شده بودند. مردم که حسابي جوگير شده بودند به بهانه بيعت گرفتن از اين افراد براي خليفه اول، راهي منزل حضرت شدند و در اين بين حرمت خاندان وحي و دختر نبي و اهل بيت ايشان را حفظ نکردند و بي‎حرمتي‎هاي بسياري در آنجا صورت گرفت. تا جايي که از آتش زدن درب خانه هم کوتاهي نکردند. علماي عامه نيز اين موارد را در کتاب‎هاي خود ذکر کرده‎اند که نام کتاب و آدرس آنها را ذکر مي‎نمائيم.

 1ـ ابن أبى شيبه (متوفى 235 ه.ق) در كتاب خود به نام «المصِّنف» جلد هفتم، صفحه 432 روايت شماره 37045(چاپ بيروت) .

 2ـ ابن قتيبه (متوفى 276 ه.ق) در كتاب خود به نام «الامامة و السياسة» ج 1، ص 12، چاپ مصر.

3- بلاذرى (متوفى 279 ه. ق) در كتاب خود به نام «انساب الأشراف» چاپ مصر، ج 1، ص 586، تحت عنوان «امر السقيفه» در حديث شماره 1184.

4- طبرى (متوفى 310 ه.ق) در كتاب خود به نام «تاريخ الاُمم و الملوك» ج 2، ص 443، چاپ بيروت.

5- مسعودى(متوفى 346 ه.ق) در كتاب خود به نام «اثبات الوصيه» ص 142، تحت عنوان «حكاية السّقيفه» .

6- ابن عبد ربّه (متوفى 328 ه.ق) در كتاب خود به نام «عقد الفريد» ج 3، ص 64، چاپ مصر.

7- شهرستانى (متوفى 548 ه.ق) در كتاب معروف خود «الملل و النّحل»، ج 1، ص 57، چاپ بيروت.

8 ـ ابن ابى الحديد (متوفاى 655 ه. ق) در «شرح نهج البلاغه»، ج 2، ص 56(چاپ بيروت).

پس از رحلت نبي مکرم اسلام وقتي که اميرالمومنين علي عليه السلام مشغول غسل و کفن پيامبر بودند؛ عده‎اي از انصار و مهاجر در سقيفه جلسه‎اي براي تعيين جانشين پيامبر بر پا کردند. اين مردم بي‎معرفت به جاي اين که به فکر انجام مراسم نبي اکرم باشند به دنبال جاه و مقام رفته بودند. اينان تلاش داشتند که روز عيد غدير و معرفي حضرت علي عليه السلام را به عنوان اميرالمومنين و وصي پيامبر اکرم به ظاهر به فراموشي بسپارند و به دنبال هواي نفس خود باشند. در اين بين تعدادي انگشت شمار از جمله عمار، سلمان، ابوذر، طلحه، زبير که از مدافعان اميرالمومنين بودند به عنوان اعتراض به سقيفه و دفاع از اميرالمومنين عليه السلام در خانه ايشان جمع شده بودند.

9- اسماعيل عمادالدين (متوفى 732 ه.ق) در كتاب خود به نام «المختصر فى أخبار البشر»، چاپ مصر، ج 1، ص 156.

10- عمر رضا كحاله در كتاب خود به نام «أعلام النساء» چاپ بيروت، در قسمت حرف «فاء» ذيل نام فاطمه بنت محمد (صلى الله عليه و آله).

حضرت زهرا عليهاالسلام

 

شهادت حضرت محسن عليه السلام

گفتيم که مردم بي‎وفاي آن عصر به دنبال تحريک برخي به در خانه دختر رسول خدا آمدند و نسبت به وصي پيامبر اکرم، اميرالمومنين علي عليه السلام بي‎حرمتي کردند و اين هجوم به خانه وحي ضايعاتي را در پي داشت و حضرت زهرا عليهاالسلام، عزيز رسول خدا، همو که پيامبر اکرم بارها در موردش فرموده بود: "کسي که فاطمه دخترم را آزار دهد، مرا آزار داده و کسي که مرا آزار دهد باعث ناخشنودي خدا مي‎شود"؛ را صدمه زدند. از جمله اين که باعث شدند که حضرت، فرزند شش ماهه‎اش را که رسول خدا نامش را "محسن" نهاده بود و هنوز به دنيا نيامده بود را سقط نمايد. در بسياري از منابع عامه نيز به سقط حضرت محسن بن علي عليهماالسلام اشاره شده است که نام آن منابع را ذکر مي‎نماييم.  

1ـ ابن شهر آشوب سروى در كتاب «المناقب» خود ج 3، ص 132، از كتاب «المعارف» ابن قتيبه دينورى اين واقعه را نقل کرده است.

2ـ مسعودى در«اثبات الوصيه»  صفحه 142.

3ـ شهرستانى در كتاب «الملل و النحل» چاپ بيروت، ج 1، ص 57.

4ـ ذهبى در كتاب «الميزان الاعتدال»، ج 1، ص 139، رقم 552.

5ـ صفدى در كتاب خود به نام «الوافى بالوفيات»، ج 6، ص 17.

6ـ الاسفرائينى التميمى در كتاب «الفرق بين الفرق»، ص 107.

7ـ الحموئى الجوينى الشافعى در كتاب «الفرائد السمطين»، ج 2، ص 35.

8ـ ابن ابى الحديد معتزلى در «شرح نهج البلاغه»، چاپ بيروت، ج 14، ص 192.

مردم بي‎وفاي آن عصر به دنبال تحريک برخي به در خانه دختر رسول خدا آمدند و نسبت به وصي پيامبر اکرم، اميرالمومنين علي عليه السلام بي‎حرمتي کردند و اين هجوم به خانه وحي ضايعاتي را در پي داشت و حضرت زهرا عليهاالسلام، عزيز رسول خدا، همو که پيامبر اکرم بارها در موردش فرموده بود: "کسي که فاطمه دخترم را آزار دهد، مرا آزار داده و کسي که مرا آزار دهد باعث ناخشنودي خدا مي‎شود"؛ را صدمه زدند.

نارضايتى‎هاى حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام از برخي صحابه

از جمله مسائل قابل طرح و بحث كه مربوط روزهاي آخر زندگي حضرت زهرا عليهاالسلام مي‎شود مسئله ناراضى بودن حضرت زهرا عليهاالسلام از برخي صحابه رسول خدا است (چه اين كه نارضايتى حضرت فاطمه عليهاالسلام، نارضايتى رسول خدا و در نتيجه نارضايتى خداوند بارى تعالى است) ما در اين جا با ذكر اسناد و مداركى از اسلاف عامه كه از معتمدين و بزرگان ايشان هستند، اين مسئله و دلائل آن را مورد بررسى قرار مي‎دهيم.

حضرت زهرا عليهاالسلام

قسمت اول ـ تدفين شبانه

از دلايلى كه نارضايتى حضرت زهرا عليهاالسلام را مى‎رساند و علماى اهل تسنّن در منابع خويش ذكر كرده‎اند، تدفين مخفيانه و شبانه است. به راستى چرا بايد دختر بزرگوار حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وصيت نمايند تا ايشان را بدينگونه و شبانه تدفين نمايند؟! و کسي بر پيکر مطهر ايشان نماز نخواند؟!

پاسخ اين سؤال در لابلاى كتب اهل تسنن موجود مي‎باشد.

1- محمدبن اسماعيل بخارى در الصحيح، ج 5، ص 177، چاپ احياء الثرات ـ بيروت.

2- احمد البيهقى در السنن الكبرى، ج6، ص 300، چاپ بيروت.

3- مسلم بن الحجّاج القشيرى در الصحيح، ج3، ص 1380، چاپ مصر.

4ـ ابن اثير در كتاب «الكامل فى التاريخ»، ج 2، ص 126

5- حافظ عبدالدّين محمد بن أبى شبيه، ج 4، كتاب المصّنف، ص 141. «انّ عليّاً دفن فاطمه ليلاً.»

6- اُبى فلاح الحنبلى در كتاب شذرات الذهب، ج 1، ص 15،چاپ قاهره آورده است:

«و غسَّل فاطمةُ، اسماء بنت عميس و على (عليه السلام) و دفنها ليلاً.»

به راستى چرا بايد دختر بزرگوار حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وصيت نمايند تا ايشان را بدينگونه و شبانه تدفين نمايند؟! و کسي بر پيکر مطهر ايشان نماز نخواند؟!

7- سيوطى در كتاب الثغور الباسمه، ص 15،چاپ بمبئى آورده است.

«و غَسلها زوجها على، و صَلّى عليها و دفنها ليلاً»؛ همسرش علي او را شبانه غسل داد، بر او نماز خواند و دفنش کرد.

8- عبدالرحمن بن عمرو الدمشقى در كتاب تاريخ أبى ذرعة ج1، ص 290 چاپ دمشق گويد: «توفّيت فاطمة، بعد رسول الله (صلى الله عليه وآله) بستّه اشهر، فدفنها على بن ابى طالب ليلاً»؛ فاطمه شش ماه پس از پيامبر رحلت کرد و علي (عليه السلام) شبانه دفنش کرد.

9ـ ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ج 6، ص 50 .

لازم به يادآورى است كه در منابع ذكر شده در اين قسمت از اهل سنت علاوه بر تدفين شبانه به مورد ديگرى نيز توجّه شده بود و آن اعراض حضرت زهرا (عليهاالسلام) از خليفه اول و عدم تكلّم ايشان با او تا زمان وفات است و اين خود نيز دليلى ديگر بر غضب حضرت فاطمه (عليهاالسلام) بر او دارد.

 

قسمت دوم ـ خطبه حضرت زهرا(عليهاالسلام) در مسجد و در بستر بيمارى

در منابع اهل تسنن به مطلب (ناراضى بودن حضرت فاطمه عليهاالسلام از شيخين) تصريح شده است:

ابن قتيبه در كتاب الامامة و السياسة، ص14، و نيز محمد بن يوسف گنجى شافعى در باب 99 كفاية الطالب.

از ديگر مصادرى كه گواه بر خشم و غضب حضرت زهرا(عليهاالسلام) بر برخي از صحابه است خطبه ايشان در مسجد است. كه در مصادر اهل تسنّن خطبه مذكور ضبط شده است:

(در قديمي‎ترين نسخه در كتاب بلاغات النساء، نوشته ابوالفضل احمد بن ابى طاهر مروزى، که متولد 204 و متوفاى 280 هجرى است حاوى خطبه‎هاى بليغ زنان عرب است.

آيا الفاظ سنگين و سرشار از استدلال خطبه فدکيه، دليل بر مصائب و رنج‎هاى وارده بر حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از وفات پدر بزرگوارشان نيست؟!

بلاغات النساء، صص 23 و 24، چ بيروت

و ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص78

و المناقب، احمد بن موسى كه سند آن منتهى به عايشه است

و السقيفه، ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى كه از بزرگان اهل‎‎سنت است و در كتابش به سندهاى مختلف اين خطبه را نقل كرده است.

آيا الفاظ سنگين و سرشار از استدلال خطبه فدکيه، دليل بر مصائب و رنج‎هاى وارده بر حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از وفات پدر بزرگوارشان نيست؟!

پس از چند روز حضرت در اثر مصائب و لطمات وارده در بستر بيمارى قرار گرفتند و هنگامى كه خبر به زنان مهاجر و انصار رسيد شايد براى جبران و كاهش اشتباهات مردانشان به عيادت آمدند و از احوال حضرت پرسيدند؟ حضرت در پاسخ به اين سؤال فرمودند:

حضرت زهرا عليهاالسلام

«قالت: اصبحتُ و الله عائفة لدنيا كنّ، قاليةً لرجالكنّ»؛ «به خدا سوگند صبح كردم در حالى كه از دنياى شما بيزارم و بغض مردان شما در دلم جاى گرفت.»

آيا اين سخنان، سخنان كسى نبود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره‎اش فرمود: من به شادى‎اش شادمان هستم و در ناراحتى او ناراحت... ؟!!

و از طرفى در كتب اهل سنت آمده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مورد حضرت فاطمه زهرا (عليهاالسلام) فرمودند: «فاطمةُ بضعة منى، فمن أغضبها، أغضبنى»؛ فاطمه پاره تن من است، غضب او ، غضب و ناراحتي من است. 

لازم به ذکر است که علامه امينى در جلد 7 كتاب الغدير صفحه 232 نام شصت تن از علماى اهل تسنن را ذكر كرده‎اند كه حديث فوق را در كتب خويش آورده‎اند.

و يا اين كه «ان اللهَ تبارك و تعالى يغضبُ لِغضب فاطمة و يرضى لرضاها.»

و نيز «من غضبت عليه ابنتى فاطمة غضبتُ عليه و من غضبتُ عليه غضب الله.» 

چه شده است كه حال، آن بانوى بزرگوار اينگونه سخن مى‎گويند و اين چنين نارضايتى خويش را اعلام مى‎كنند! آيا بهانه‎اى و ابهامى براى كسى در طول تاريخ باقى مى‎ماند؟!

پس بنابر آنچه خود اهل سنت به آن اقرار دارند غضبناك بودن حضرت زهرا(عليهاالسلام) از آنان در مورد صدمه زدن ايشان از جانب برخي از صحابه و تابعين آنان مسلم است و بنابر احاديث صحيح السند كه متفق بين علماى اهل تسنن است صدمه به حضرت زهرا (عليهاالسلام)، اذيت رسول خدا که، اذيت خدا را به دنبال دارد و هر كس كه اطلاع اندكى از آيات قرآن داشته باشد، نتيجه خواهد گرفت:

به راستى چرا تنها دخت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) با فاصله‎اى اندك، شبانه، با دلى پر درد به ديدار حق مى‎رود و تا كنون نيز مزارش مخفى مانده است؟! آيا اين سند زنده‎اى از مصائب و مظلوميت‎هاى ايشان نمى‎باشد؟!

اولاً صدمه به حضرت زهرا(عليهاالسلام) كه همان اذيت پيامبر صلى الله عليه و آله است، باعث غضب الهى و دور شدن از رحمت خداوند در دنيا و آخرت مى‎گردد. 

«ان الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الآخرة و اعدّلهم عذاباً مهينا» (احزاب :57)؛ آنان كه خدا و رسول او را به عصيان و مخالفت اذيت مى‎كنند خدا آنها را در دنيا و آخرت لعن كرده (و از رحمت خود دور فرموده) بر آنان عذابى خوار كننده مهيا است .

«والذين يؤذون رسول الله لهم عذابٌ اليم»(التوبه:61)؛ و براى آنان كه رسول خدا را اذيت كنند، عذاب دردناكى است .

و ثانياً هر كس كه مورد غضب الهى واقع شود گمراه است. چرا كه «و من يحلل عليه غضبى فقد هوى» (طه /81 )؛ و هر كس مستوجب خشم من گرديد همانا خوار و هلاك خواهد شد.

و ثالثاً هر كس كه مورد غضب الهى واقع شود را نمى‎توان دوست و ياور قرار داد چون كه خداوند مى‎فرمايد:

«يا ايهاالذين آمنوا لا تتولّوا قوماً غضب الله عليهم»(ممتحنه :13)؛ اى اهل ايمان هرگز قومى را كه خدا بر آنان غضب كرده يار و دوستدار خود نگيريد .

يعنى اين كه به دستور خداوند نبايد آنان را كه خدا و رسول  مورد غضب قرار داده‎اند دوست داشت چرا كه خدا و رسولش، به غضب فاطمه (عليهاالسلام) غضبناك و به اذيت او خشمناك مى‎شوند.

به راستى چرا تنها دخت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) با فاصله‎اى اندك، شبانه، با دلى پر درد به ديدار حق مى‎رود و تا كنون نيز مزارش مخفى مانده است؟! آيا اين سند زنده‎اى از مصائب و مظلوميت‎هاى ايشان نمى‎باشد؟!

|+|
نوشته شده توسط منتظران در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 3:12 قبل از ظهر
كلماتى از نور 
 

در يكى از روزها، صبحگاهان امام على عليه السلام فرمود: فاطمه جان آيا غذايى دارى تا از گرسنگى بيرون آيم؟ پاسخ دادند: نه، به خدايى كه پدرم را به نبوت و شما را به امامت برگزيد سوگند، دو روز است كه در منزل غذاى كافى نداريم و در اين مدت شما را بر خود و فرزندانم در طعام ترجيح دادم. امام عليه السلام با تأسف فرمودند: فاطمه جان چرا به من اطلاع ندادى تا به دنبال تهيه غذا بروم؟ حضرت زهرا عليها السلام فرمودند: اى اباالحسن، من از پروردگام خود حيا ميكنم كه چيزى را كه تو بر آن توان و قدرت ندارى، درخواست نمايم.

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط منتظران در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 3:8 قبل از ظهر
وصيتنامه فاطمه (ع)  

 

وصاياى فاطمه (س)

وصاياى فاطمه (س) به طور پراكنده و غير منظم در روايات و تواريخ نقل شده و همچنين كسانى را كه فاطمه به آنها وصيت كرد، و اينكه آيا وصاياى او شفاهى بوده يا كتبى، و يا مقدارى شفاهى و مقدارى كتبى، و به هر صورت موضوعات مورد بحث در اين باره به گونه‏هاى پراكنده و مختلفى نقل شده كه ما ناچاريم آنها را قسمت‏بندى‏كرده و هر موردى را جداگانه مورد بحث قرار دهيم:

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط منتظران در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 2:11 بعد از ظهر
حديث عبادت زهرا(س) 
 

ماهنامه كوثر شماره 8

قصه نيايش زهرا(س) در آينه عبارت نگنجد. در اين بخش ده حديث زيبا از زبان حضرات معصومين(ع) در ترسم سيماى عبادى فاطمه(س) تقديم مى‏شود

فروغ فرشتگان

سالت عن اباعبدالله(ع) عن فاطمة لم سميت الزهرا؟ فقال: لانها كانت اذا قامت فى محرابها و هو نورها لاهل السماء كما تزهر - تزهو - نورالكواكب لاهل الارض.

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط منتظران در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 2:5 بعد از ظهر
تسبيح زهرا(س) هديه آسمانى 
 

اسماعيل محمدى

ماهنامه كوثر شماره 8

ستارگان درخشانتر از هميشه تاريخ در آسمان مدينه پرتو افشانى مى‏كردند. شميم عطر محمدى(ص) در كوچه‏هاى مدينه پراكنده بود و ياس علوى، آنگاه كه به معراج نماز مى‏رفت، نورش براى اهل آسمان مى‏درخشيد و بر چهره اهل زمين نور مى‏پراكند.

در آن هنگام فاطمه(س) ار سختى كارهاى خانه در زحمت‏بود. (1) امير مؤمنان(ع) آنگاه كه چنين ديد به فاطمه توصيه كرد، نزد پدر برود و خدمتكارى درخواست كند تا در امور منزل يار و همكارش باشد. (2)

وقتى پيامبر(ص) از خواسته آنان آگاهى يافت، فرمود: «اى فاطمه چيزى به تو عطا كنم كه از خدمتكار و دنيا با آنچه در آن است، ارزشمندتر است; بعد از نماز سى و چهار مرتبه «الله اكبر» و سى و سه مرتبه «الحمدلله‏» و سى و سه مرتبه «سبحان الله‏» بگو و آن را با لا اله الا الله ختم كن. اين كار برايت از چيزى كه مى‏خواهى و از دنيا و آنچه در آن است، بهتر است‏». (3)


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط منتظران در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 2:2 بعد از ظهر
فضائل فاطمه ( عليها السلام)  
 

زندگينامه حضرت زهرا سلم الله عليها ص 119

محمد قاسم نصيرپور

1- فاطمه ( عليها السلام) از ديدگاه قرآن

2- فاطمه ( عليها السلام) در نگاه پيامبر (ص)

بسم الله الرحمن الرحيم انا اعطيناك الكوثر فصل لربك و انحر ان شانئك هو الابتر


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط منتظران در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 1:57 بعد از ظهر
log